حقيقت
بیائید صداقت داشته باشیم 
قالب وبلاگ
بسمه تعالی .. اللّهُمَّ صَلِّ عَلي فاطمةَ و اَبيها و بَعلِها وَ بَنيهاوَالسِّرِّ المُستَودَعِ فيها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِهِ عِلمُک
هر روز دیدم و همه جا شنیدم و آخر بدینجا رسیدم که باید قلمی هرچند شکسته، بردارم و سیاه کنم صفحه سفید سکوت را، و اینچنین نوشت قلم شکسته من: چقدر عجیب اند این شیعیان ...

چه عجیب اند، شیعیانی که شروع هر کار و آغاز هر راهی را با نام علی پیوند می زنند، ولی قدم در راه علی برنمی دارند، نه راهشان طریق مقصد علی، و نه عزمشان ختم به اهداف علی است، و شگفتا که از دریای علی و دنیای علی و وسعت علی، فقط و فقط نام علی را به ارث برده اند و طوطی وار بر زبان می رانند.

شیعیانی که زبان به مدح علی می گشایند و دل در گرو چشمان قطام ها می سپارند.

روزی که "اَشْقَی الاْ َشْقیأِ" - و آنهایی که حق الهی صاحب غدیر را در سقیفه ربودند -، در مسجد کوفه فرق علی را شکافتند و زهر گمراهی را در زمزم هدایت ریخته و پیکر حیدری را غرق به خون علوی کردند؛ آنهایی که محراب خونین کوفه را به چشم دیدند و کهکشان علم، دنیای عمل، آیه های قرآن و قرآن ناطق را در دریای خون به نظاره نشستند، از فاتح خیبر شنیدند که آرام و آسمانی فرمودند: « بِسْمِ الله وَ بِالله وَ عَلی مِلَِّْ رَسُول الله فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبه؛ به نام خدای و برای خدا و بر دین رسول خدا، به خدای کعبه سوگند رستگار شدم »....

روزی که غارتگران، در سرزمینی دوردست خلخال از پای زن یهودی (یهودی نه مسلمان) می ربایند و علی فقط شنیده است و نه اینکه به چشم دیده است، همه شیعیانش دیدند و به ما نیز رساندند و اکنون همه می دانیم که "یعسوب الدین و المؤمنین" فریاد حیدری سر می دهد که: " اگر از غصه بمیریم رواست " ...

با اوصافی که گذشت، اگر در خلوت از خود بپرسیم و با ندای وجدانمان بشنویم که، اگر امروز علی در میان این محبان مسخره و مدعیان منافق بود، چه می گفت و اگر می دید خانه های فساد و فسادهای خیابانی را، چه حالی پیدا می کرد؟

اگر امروز علی بود و به چشم خود می دید، بی خبرانی که بار خویش به تشیع بسته و اسلام را یدک می کشند، تمدن باشکوه اسلام و فقه پویای تشیع را تحجر دانسته و توحش نکتبار غرب و القائات ذلتبار غربیان متخاصم را تمدن می دانند، چگونه فریادی می کشید؟

اگر این سؤالات و هزاران سؤال مشابه را از خود بپرسیم و پاسخش را از وجدانمان طلب کنیم، یقینا سؤال دیگری بر تمام این سؤالات مقدم می شود و آن این است که: واقعاً چرا از غصه نمی میریم؟؟؟
زمانه عجیبی است و شیعیانی عجیب تر، دنیای غریبی است و شیعیانی غریب تر.

عروس شیعه، با سرو گردن عریان، موهای پریشان و اندام نمایان، بر سفره عقدی می نشیند که با قرآن مزین شده است.

خدای من، چقدر تفاوت و تناقض است میان آنچه در این قرآن گفته ای و آنکه مقابل این قرآن نشسته است؛

وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ...؛ و به زنان با ايمان بگو ديدگان خود را از نامحرمان فرو بندند و پاکدامني ورزند و زيورهاي خود را آشکار نگردانند مگر آنچه که طبعا از آن پيداست و بايد روسري خود را بر سينه خويش فرو اندازند...(نور/31).

خدایا! چقدر فاصله است میان آن عروسی که بر کرسی نشسته و این قرآنی که بر زمین گذاشته است.

چه ناهماهنگ و از هم دورند، این قرآنی که می بوسد و این لباسی که می پوشد.

و چه بازیچه و مظلوم است قرآنی که حقش را تنها در یک بوسه، خلاصه کرده و به قول خودش ادا می کند؛ آن هم بوسه ای بسیار آرام و کاملا نمادین و با احتیاطی وسواسگونه، که مبادا خدای ناکرده به خط و رنگ لبانش خدشه ای وارد نموده و شوکت و ابهت چشم نوازش، در محضر تماشاگران اندام نیمه عریانش و منظر چشمان خیره به چشمانش تنزل یابد، و از فخر و مباهات داماد با غیرتش کاسته شود! 

به راستی که قرآن، تزئین سفره عقدش شده است و نه دستورالعمل زندگی و راهنمای راهش.

خدایا اینان چه کرده اند با دین تو و چه می کنند با قرآن تو ؟؟

قرآنی که اگر برکوه نازل می کردی، کوه را متلاشی می کرد، الان فقط و فقط تزئین سفره ها و تبرک طاقچه ها شده است و بس.

لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُّتَصَدِّعاً مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَکَّرُونَ

اگر ما اين قرآن را براي کوهي فرو مي‌فرستاديم، کوه را از ترس خدا، کرنش‌کنان و شکافته مي‌ديدي ! ما اين مثالها را براي مردمان بيان مي‌داريم، شايد که ايشان بينديشند (حشر/21)

اینک همین قرآن بی بدیل، فقط تزئینی است در حد و اندازه همان کاسه حنایی که در کنارش گذاشته و مقابل عروس بزک کرده و داماد خوش غیرت و متعصب شیعه می گذارند!

خدایا من چه می گویم؟ چه مقیاس نابرابری و چه تمثیل کودکانه ای!

آن کاسه حنا که لااقل رنگ دارد و آنقدر هم دارد که تا مدتها بر دستانشان باقی بماند، ولی این قرآن مظلوم، دیگر حنایش هم برای اینان رنگی ندارد. 

خدایا اینها چه می کنند با علی و چه می خواهند از فاطمه؟

این عروس هزار رنگ و هزار و یک داماد، این تابلوی لذت و این چشم انداز چشمان ناپاک، و این چراگاه سبز چشم چرانان رذال، ادعای تشیع می کند و از فاطمه دم می زند، اما راهش جداست از راه فاطمه و اصلا کاری ندارد با کار فاطمه؛ و بی شک لکه ننگی است بر آیین متکامل فاطمه.

پروردگارا مرا ببخش که اینها را مقایسه می کنم با فاطمه (س).

راستی تو بگو ای فاطمه بنت نبی، ای فاطمه همنوای حیدر و ای فاطمه سرور زنان دو عالم: دیروز که درب خانه ات را سوختند و پهلویت را شکستند و بر رخسارت سیلی نواختند، درد بیشتری کشیدی یا امروز که قلبت را می شکنند و دین پدرت، مذهب همسرت و قیام فرزندانت را زیر پا می گذارند و با ادعای خالی از عمل به سخریه می گیرند؟

دیروز آرام تر بودی یا امروز که کیش پدر و روش همسرت را تاریخ گذشته و به عصر حجر منتسب دانسته و مایه خجالت و عقب ماندگی می دانند، و رفتار جهود و الگوی یهودی را نماد افتخار و مبنای تمدن می شمارند؟

اگر بودی و می دیدی که چادر محبوب را محجور و ساپورت منفور را مشهور کرده اند، چه خطبه ای می خواندی؟

دیروز که دشمنانتان، دستان علی را بستند و بر صورتت سیلی زدند، بیشتر غصه میخوردی یا امروز که قران محمد(ص) را بسته اند و بر سنتش تازیانه جهل میزنند؟، آن هم نه دشمنانتان که مدعیان دوستی تان ...

خداوندا ، چه شیعیان عجیبی وچه فاطمه غریبی ... پروردگارا، چه شیعیان ظالمی و چه علی مظلومی ...

بارالها، به فریادمان رس، که ما دانسته و ندانسته ظالمیم و این تنها گوشه ای از جورمان به مذهب علی و کیش فاطمه است؛ و اسفناک اینکه با کمال سفاهت و تنها با لقلقه زبانی که بی نهایت گفته است و می گوید آنچه را نباید بگوید، و از اعماق گلویی که بسیار سکوت کرده است آنجا که باید فریاد برآرد، دعای فرج می خوانیم و با چشمانی که هیچ چیزی را نمی بیند جز آنها که نباید ببیند، چشم انتظار مهدی فاطمه (عج) نشسته و با اشکی بی بصیرت زمزمه می کنیم: ( اللهم عجل لولیک الفرج ) و ...

خدایا دیگر دعا نمی کنیم که از سربازان مهدی(عج) باشیم! تنها دعا می کنیم که در صف دشمنان یوسف زهرا(س) نباشیم ... فقط دعا میکنیم که در میان ظالمان در حق علی و فاطمه نباشیم ...

وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُکَذِّبِينَ 
واى در آن روز بر تکذيب کنندگان

[ یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ ] [ 6:7 ] [ آشنا ]
من نمیگم به خانمها گواهینامه ندین 
.
میگم واسشون جاده جدا درست کنین !!!

[ شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ] [ 20:44 ] [ آشنا ]

نظر آیت الله بهجت 

آیت‌الله محمدتقی بهجت درباره نقش پیاده‌روی روز اربعین می‌گوید: روایت دارد که امام زمان(عج) که ظهور فرمود، پنج ندا می‌کند به اهل عالم، اَلا یا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِی الحُسَین قَتَلُوهُ عَطشاناً، اَلا یا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِی الحُسَین سحقوه عدوانا،... امام زمان خودش را به واسطه امام حسین(ع) به همه عالم معرفی می‌کنند ... بنابراین در آن زمان باید همه مردم عالم، حسین(ع) را شناخته باشند... اما الان هنوز همه مردم عالم، حسین(ع) را نمی‌شناسند و این تقصیر ماست، چون ما برای سیدالشهدا(ع) طوری فریاد نزدیم که همه عالم صدای ما را بشنود، پیاده‌روی اربعین بهترین فرصت برای معرفی حسین(ع) به عالم است.

[ دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ ] [ 22:46 ] [ آشنا ]
بالسلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

سلام بر حسین وزائران حسین

[ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ ] [ 21:15 ] [ آشنا ]

زيارت اربعين

هشتم زيارت اءربعين است يعنى بيستم صفر شيخ درتهذيب و مصباح روايت كرده از حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام كه فرموده علامات مؤ من پنج چيز است پنجاه و يك ركعت نماز گذاشتن كه مراد هفده ركعت فريضه و سى و چهار ركعت نافله است در هر شب و روز و زيارت اربعين كردن و انگشتر در دست راست كردن و جبين را در سجده بر خاك گذاشتن و بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمن الرَّحيمِ را بلند گفتن و كيفيّت زيارت حضرت امام حسين عليه السلام در اين روز به دو نحو رسيده يكى زيارتيست كه شيخ در تهذيب و مصباح روايت كرده از صفوان جمّال كه گفت فرمود به من مولايم حضرت صادق عليه السلام در زيارت اربعين كه زيارت مى كنى در هنگامى كه روز بلند شده باشد و مى گوئى :

اَلسَّلامُ عَلى وَلِىِّ اللَّهِ وَحَبيبِهِ اَلسَّلامُ عَلى خَليلِ اللَّهِ

سلام بر ولى خدا و دوست او سلام بر خليل خدا

وَنَجيبِهِ اَلسَّلامُ عَلى صَفِىِّ اللَّهِ وَابْنِ صَفِيِّهِ اَلسَّلامُ عَلىَ الْحُسَيْنِ

و بنده نجيب او سلام بر بنده برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش سلام بر حسين

الْمَظْلُومِ الشَّهيدِ اَلسَّلامُ على اَسيرِ الْكُرُباتِ وَقَتيلِ الْعَبَراتِ

مظلوم و شهيد سلام بر آن بزرگوارى كه به گرفتاريها اسير بود و كشته اشكِ روان گرديد

اَللّهُمَّ اِنّى اَشْهَدُ اَنَّهُ وَلِيُّكَ وَابْنُ وَلِيِّكَ وَصَفِيُّكَ وَابْنُ صَفِيِّكَ الْفاَّئِزُ

خدايا من براستى گواهى دهم كه آن حضرت ولىّ (و نماينده ) تو و فرزند ولىّ تو بود و برگزيده ات و فرزند برگزيده ات بود كه كامياب شد

بِكَرامَتِكَ اَكْرَمْتَهُ بِالشَّهادَةِ وَحَبَوْتَهُبِالسَّعادَةِ وَاَجْتَبَيْتَهُ بِطيبِ

به بزرگداشت تو، گراميش كردى بوسيله شهادت و مخصوصش داشتى به سعادت و برگزيدى او را به پاكزادى

الْوِلادَةِ وَجَعَلْتَهُ سَيِّداً مِنَ السّادَةِ وَ قآئِداً مِنَ الْقادَةِ وَذآئِداً مِنْ

و قرارش دادى يكى از آقايان (بزرگ ) و از رهروان پيشرو و يكى از كسانى كه از حق دفاع كردند

الْذادَةِ وَاَعْطَيْتَهُ مَواريثَ الاَْنْبِياَّءِ وَجَعَلْتَهُ حُجَّةً عَلى خَلْقِكَ مِنَ

و ميراثهاى پيمبران را به او دادى و از اوصيائى كه حجت تو بر خلقت هستند قرارش دادى او نيز

الاَْوْصِياَّءِ فَاَعْذَرَ فىِ الدُّعآءِ وَمَنَحَ النُّصْحَ وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فيكَ

در دعوت مردم جاى عذر و بهانه اى (براى كسى ) نگذارد و بيدريغ خيرخواهى كرد و جان خود را در راه تو داد

لِيَسْتَنْقِذَ عِبادَكَ مِنَ الْجَهالَةِ وَحَيْرَةِ الضَّلالَةِ وَقَدْ تَوازَرَ عَلَيْهِ مَنْ

تا برهاند بندگانت را از (گرداب ) جهالت و نادانى و سرگردانى (در وادى ) گمراهى و چنان شد كه همدست شدند بر عليه

غَرَّتْهُ الدُّنْيا وَباعَ حَظَّهُ بِالاَْرْذَلِ الاَْدْنى وَشَرى آخِرَتَهُ بِالثَّمَنِ

آن حضرت كسانى كه دنيا فريبشان داد و فروختند بهره (كامل و سعادت خود را) به بهاى پست ناچيزى و بداد آخرتش رادرمقابل بهائى

الاَْوْكَسِ وَتَغَطْرَسَ وَتَرَدّى فى هَواهُ وَاَسْخَطَكَ وَاَسْخَطَ نَبِيَّكَ

اندك و بى مقدار و بزرگى كردند و خود را در چاه هوا و هوس سرنگون كردند، و تو و پيامبرت را بخشم

وَاَطاعَ مِنْ عِبادِكَ اَهْلَ الشِّقاقِ وَالنِّفاقِ وَحَمَلَةَ الاَْوْزارِ

آوردند و پيروى كردند از ميان بندگانت آنانى را كه اهل دو دستگى و نفاق بودند و كسانى را كه بارهاى سنگين

الْمُسْتَوْجِبينَ النّارَ فَجاهَدَهُمْ فيكَ صابِراً مُحْتَسِباً حَتّى سُفِكَ فى

گناه بدوش مى كشيدند و بدين جهت مستوجب دوزخ گشته بودند آن حضرت (كه چنان ديد) با شكيبائى و پاداش جوئى با

طاعَتِكَ دَمُهُ وَاسْتُبيحَ حَريمُهُ اَللّهُمَّ فَالْعَنْهُمْ لَعْناً وَبيلاً وَعَذِّبْهُمْ

آنها جهاد كرد تا خونش در راه پيروى تو ريخت و حريم مقدسش شكسته شد خدايا آنان را لعنت كن به لعنتى و بال دار و

عَذاباً اَليماً اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ سَيِّدِ

عذابشان كن به عذابى دردناك سلام بر تو اى فرزند رسول خدا سلام بر تو اى فرزند آقاى

الاَْوْصِياَّءِ اَشْهَدُ اَنَّكَ اَمينُ اللَّهِ وَابْنُ اَمينِهِ عِشْتَ سَعيداً وَمَضَيْتَ

اوصياء گواهى دهم كه براستى تو امانتدار خدا و فرزند امانت دار اوئى سعادتمند زيستى و ستوده از دنيا

حَميداً وَمُتَّ فَقيداً مَظْلُوماً شَهيداً وَاَشْهَدُ اَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ ما وَعَدَكَ

رفتى و گمگشته و ستمديده و شهيد درگذشتى و نيز گواهى دهم كه خدا براستى وفا كند بدان وعده اى كه به تو داده

وَمُهْلِكٌ مَنْ خَذَلَكَ وَمُعَذِّبٌ مَنْ قَتَلَكَ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ

وبه هلاكت رساند هركه را كه دست از ياريت برداشت و عذاب كند كسى كه تو را كشت و گواهم دهم كه تو بخوبى وفا كردى

وَجاهَدْتَ فى سَبيلِهِ حَتّى اَتيكَ الْيَقينُ فَلَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَكَ وَلَعَنَ اللَّهُ

به عهد خدا و جهاد كردى در راه او تا مرگت فرا رسيد خدا لعنت كند كسى كه تو را كشت و خدا لعنت كند

مَنْ ظَلَمَكَ وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً سَمِعَتْ بِذلِكَ فَرَضِيَتْ بِهِ اَللّهُمَّ اِنّى

كسى كه به تو ستم كرد و خدا لعنت كند مردمى كه شنيدند جريان كشتن و ستم تو را و بدان راضى بودند خدايا من تو را

اُشْهِدُكَ اَنّى وَلِىُّ لِمَنْ والاهُ وَعَدُوُّ لِمَنْ عاداهُ بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى يَا بْنَ

گواه مى گيرم كه من دوست دارم هر كه او را دوست دارد و دشمنم با هر كه او را دشمن دارد پدرم و مادرم بفدايت اى فرزند

رَسُولِ اللَّهِ اَشْهَدُ اَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فىِالاَْصْلابِ الشّامِخَةِ وَالاَْرْحامِ

رسول خدا گواهى دهم كه تو براستى نورى بودى در پشت پدرانى بلند مرتبه و رحمهائى

الْمُطَهَّرَةِ لَمْ تُنَجِّسْكَ الْجاهِلِيَّةُ بِاَنْجاسِها وَلَمْ تُلْبِسْكَ الْمُدْلَهِمّاتُ

پاكيزه كه آلوده ات نكرد اوضاع زمان جاهليت به آلودگيهايش و در برت نكرد از لباسهاى چركينش

مِنْ ثِيابِها وَاَشْهَدُ اَنَّكَ مِنْ دَعاَّئِمِ الدّينِ وَاَرْكانِ الْمُسْلِمينَ وَمَعْقِلِ

و گواهى دهم كه براستى تو از پايه هاى دين و ستونهاى محكم مسلمانان و پناهگاه

الْمُؤْمِنينَ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ الاِْمامُ الْبَرُّ التَّقِىُّ الرَّضِىُّ الزَّكِىُّ الْهادِى

مردمان با ايمانى و گواهى دهم كه تو براستى پيشواى نيكوكار با تقوا و پسنديده و پاكيزه و راهنماى

الْمَهْدِىُّ وَاَشْهَدُ اَنَّ الاَْئِمَّةَ مِنْ وُلْدِكَ كَلِمَةُ التَّقْوى وَاَعْلامُ الْهُدى

راه يافته اى و گواهى دهم كه همانا امامان از فرزندانت روح و حقيقت تقوى و نشانه هاى هدايت

وَالْعُرْوَةُ الْوُثْقى وَالْحُجَّةُ على اَهْلِ الدُّنْيا وَاَشْهَدُ اَنّى بِكُمْ مُؤْمِنٌ

و رشته هاى محكم (حق و فضيلت ) و حجتهائى بر مردم دنيا هستند و گواهى دهم كه من به شما ايمان دارم

وَبِاِيابِكُمْ مُوقِنٌ بِشَرايِعِ دينى وَخَواتيمِ عَمَلى وَقَلْبى لِقَلْبِكُمْ سِلْمٌ

و به بازگشتتان يقين دارم با قوانين دينم و عواقب كردارم و دلم تسليم دل شما است

وَاَمْرى لاَِمْرِكُمْ مُتَّبِعٌ وَنُصْرَتى لَكُمْ مُعَدَّةٌ حَتّى يَاْذَنَ اللَّهُ لَكُمْ

و كارم پيرو كار شما است و ياريم برايتان آماده است تا آنكه خدا در ظهورتان اجازه دهد

فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لامَعَ عَدُوِّكُمْ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَعلى اَرْواحِكُمْ

پس با شمايم نه با دشمنان شما درودهاى خدا بر شما و بر روانهاى شما

وَاَجْسادِكُمْ وَشاهِدِكُمْ وَغاَّئِبِكُمْ وَظاهِرِكُمْ وَباطِنِكُمْ آمينَ رَبَّ الْعالَمينَ

و پيكرهايتان و حاضرتان و غائبتان و آشكارتان و نهانتان آمين اى پروردگار جهانيان

پس دو ركعت نماز مى كنى و دعا مى كنى به آنچه مى خواهى و برمى گردى

و ديگر زيارتى است كه از جابر منقول است و كيفيّت آن چنان است كه از عطا روايت شده كه گفت با جابر بن عبداللّه انصارى بودم در روز بيستم ماه صفر چون به غاضريّه رسيديم در آب فرات غسل كرد و پيراهن طاهرى كه با خود داشت پوشيد پس گفت كه آيا با تو چيزى هست از بوى خوش اى عطا گفتم با من سُعد هست پس قدرى از آن گرفت و بر سر و بدن پاشيد و پابرهنه روانه شد تا ايستاد نزد سر مبارك امام حسين عليه السلام و سه مرتبه اَللّهُ اَكْبَرُ گفت پس افتاد و بيهوش شد و چون به هوش آمد شنيدم كه مى گفت اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا آلَ اللّه الخ كه به عينه همان زيارت نيمه رجب است كه ما ذكر نموديم و با آن فرقى ندارد جز چند كلمه كه شايد از اختلاف نسخ باشد چنانچه شيخ مرحوم احتمال داده پس اگر كسى خواست كه آن را نيز بخواند رجوع كند به زيارت نيمه رجب و همان را بخواند

مؤ لّف گويد كه زيارت امام حسين عليه السلام در اوقات شريفه و ليالى و ايّام متبرّكه به غير از اين اوقات كه ذكر شد نيز افضل است خصوصاً اوقاتى كه به آن حضرت نسبتى داشته باشد مانند روز مباهله و روز نزول هَلْ اَتى و روز ولادت شريف آن حضرت و شبهاى جمعه و از روايتى مستفاد مى شود كه حق تعالى در هر شب جمعه نظر مكرمتى بر آن حضرت فرمايد و جميع پيمغبران و اوصياى ايشان را به زيارت او بفرستد و ابن قولويه از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه هر كه زيارت كند قبر امام حسين عليه السلام را در هر جمعه آمرزيده شود البته و از دنيا بيرون نرود با حال حسرت از دنيا و مَسْكَنَشْ در بهشت با امام حسين عليه السلام باشد و در خبر اعمش است كه همسايه او براى او گفت در خواب ديدم كه رقعه ها از آسمان فرو مى ريزد كه در آنها امان نوشته اند براى هر كه زيارت امام حسين عليه السلام كند در شب جمعه و بعد از اين در اعمال كاظمين در حكايت حاجى على بغدادى اشاره به اين مطلب خواهد شد و غير اين از اوقات شريفه ديگر و روايت شده از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه آيا زيارت امام حسين عليه السلام را وقتى هست كه بهتر از وقت ديگر باشد فرمود كه زيارت كنيد آن حضرت را در هر وقت و هر زمان زيرا كه زيارت آن حضرت خير مُقَرَّرى است هر كه آن را بيشتر به عمل آورد خير بيشتر خواهد يافت و هر كه كمتر كند كمتر خواهد يافت و سعى كنيد در زيارت كردن آن حضرت در اوقات شريفه كه اعمال صالحه در آنها ثوابش مضاعف است و در آن اوقات شريفه ملائكه از آسمان نازل مى شوند از براى زيارت آن حضرت الخ

و از براى خصوص اين اوقات مذكوره زيارت منقولى يافت نشده بلى در روز سيّم ماه شعبان كه روز تولّد حضرت امام حسين عليه السلام است دعائى از ناحيه شريفه بيرون آمده كه بايست آن را خواند و ما آن را در اعمال ماه شعبان ذكر كرديم و بدان نيز كه زيارت آن حضرت در غير كربلا از شهرهاى دور فضيلت زيادى دارد و ما در اينجا به ذكر دو روايت كه در كافى و تهذيب و فقيه است قناعت مى كنيم روايت اوّل ابن ابى عمير از هشام روايت كرده كه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه هرگاه راه يكى از شما دور و از خانه اش تا به قبور ما مسافت بسيار باشد بالا رود به پشت بام بلندتر منزل خود و دو ركعت نماز كند و اشاره كند به سلام كردن به سوى قبرهاى ما پس بدرستى كه آن به ما مى رسد

روايت دويّم از حنّان بن سُدَيْر از پدرش منقولست كه حضرت صادق عليه السلام به من فرمود اى سدير زيارت مى كنى قبر حسين عليه السلام را در هر روز عرض كردم كه فداى تو گردم نه فرمود شما چه جفاكاريد در هر جمعه زيارت مى كنيد او را گفتم نه فرمود در هر ماهى زيارت مى كنيد گفتم نه فرمود در هر سالى او را زيارت مى كنيد گفتم گاهى از سالها شده كه زيارت كرده ام فرمود اى سُدير چه جفا كاريد شما به امام حسين عليه السلام آيا ندانستيد كه حق تعالى را دو هزار هزار فرشته است (و در تهذيب و فقيه هزار هزار فرشته است ) ژوليده مو گردآلوده كه مى گريند بر آن حضرت و زيارت مى كنند وسست نمى شوند و چه مى شود براى تو اى سدير كه زيارت كنى قبر حسين عليه السلام را در هر جمعه پنج مرتبه و در هر روزى يك مرتبه گفتم فدايت شوم بين ما و بين او فرسخهاى بسيار است فرمود به من كه بالا رو به بام خانه ات پس نظر كن به جانب راست و چپ پس بلند كن سر خود را بسوى آسمان پس قصد كن جانب قبر آن حضرت را و بگو :

((اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُاللّهِ وَ بَرَكاتُهُ))

 نوشته مى شود براى تو زيارتى و آن زيارت حجّه و عمره است سُدير گفت بسا شد كه بجا آوردم اين را در ماه بيشتر از بيست مرتبه و در صدر زيارت اوّل از زيارات مطلقه گذشت چيزى كه مناسب اين مقام بود.


فضيلت و فوائد و آداب تربت مقدسه امام حسين عليه السلام

تذييلٌ بدانكه روايات بسيار وارد شده كه در تربت آن حضرت شفاى هر درد و مرض است مگر مرگ و امان است از بلاها و باعث ايمنى از هر خوف و بيم است و اخبار در اين باب متواتر است و معجزاتى كه به سبب اين تربت مقدّسه ظاهر گرديده است زياده از آنست كه ذكر شود و من در كتاب فوائد الرضويّه كه در تراجم علماء اماميّه است در احوال سيّد محدّث متبّحر آقا سيّد نعمة اللّه جزائرى ره نوشتم كه آن سيد جليل در تحصيل علم زحمت بسيار كشيده و سختى و رنج بسيار برده و در اوايل تحصيل چون قادر نبوده بر چراغ به روشنى ماه مطالعه مى نموده لاجرم از كثرت مطالعه در ماهتاب و بسيار چيز نوشتن و مطالعه كردن چشمانش ضعف پيدا كرده بود پس بجهت روشنى چشم خود به تربت مقدّسه حضرت سيدالشهداء عليه السلام و تراب مراقد شريفه ائمّه عراق عليهم السلام اكتحال مى كرد و به بركت آن تربت ها چشمش روشن مى گشت و نيز نگاشتم كه مبادا اهالى عصر ما بواسطه معاشرت با كفّار و ملاحده اين مطلب را استعجاب نمايند همانا كمال الدّين دميرى در حيوة الحيوان نقل كرده كه افعى هرگاه هزار سال عمر كرد چشمانش كور مى شود حق تعالى او را ملهم فرموده كه براى رفع كورى خود چشم خود را به رازيانج تر بمالد لاجرم با چشم كور از بيابان قصد مى كند بساتين و جاهائى را كه رازيانج در آنجا باشد و اگر چه مسافتى طويل در بين باشد پس خود را مى رساند به آن گياه و چشم خود را بر آن مى مالد روشنى چشم او برمى گردد و اين مطلب را زمخشرى و غيره نيز نقل كرده اند پس هرگاه حق تعالى در يك گياه ترى اين خاصيت قرار داده باشد كه مار كور پى به آن ببرد و بهره خود را از آن بگيرد چه عجب و استبعادى دارد كه در تربت پسر پيغمبر صلوات اللّه عليه و آله كه در راه او خودش و عترتش كشته شده شفاء از جميع امراض و فوائد و بركاتى قرار داده باشد كه شيعيان و محبّان او از آن بهره ها برند و ما در اين مقام به ذكر چند خبر قناعت مى كنيم .

اوّل روايت شده كه حوريان بهشت چون يكى از ملائكه را مى بينند كه از براى كارى بر زمين مى آيد از او التماس مى كنند كه براى ما تسبيح و تربت قبر امام حسين عليه السلام به هديّه بياور .

دوّم به سند معتبر منقول است كه شخصى گفت حضرت امام رضا عليه السلام براى من از خراسان بسته متاعى فرستاد چون گشودم در ميان آن خاكى بود از آن مرد كه آورده بود پرسيدم كه اين خاك چيست گفت خاك قبر امام حسين عليه السلام است و هرگز آن حضرت از جامه و غير جامه چيزى به جايى نمى فرستد مگر آنكه اين خاك را درميانش مى گذارد و مى فرمايد اين امان است از بلاها به اذن و مشيّت خدا .

سيّم روايت است كه عبداللّه بن ابى يعفور به خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كرد كه يك شخص از خاك قبر امام حسين عليه السلام برمى دارد و منتفع مى شود و ديگرى برمى دارد و منتفع نمى شود فرمود كه نه واللّه هر كه بردارد و اعتقاد داشته باشد كه به او نفع مى بخشد البته منتفع مى شود .

چهارم از ابوحمزه ثمالى روايتست كه عرض كردم به حضرت صادق عليه السلام كه مى بينم اصحاب ما مى گيرند خاك قبر امام حسين عليه السلام را و طلب شفا از آن مى كنند آيا شفا در آن هست فرمود كه طلب شفا مى توان كرد از خاكى كه بردارند از ميان قبر تا چهار ميل و همچنين است خاك قبر جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله و قبر امام حسن و امام زين العابدين و امام محمّد باقرعليهم السلام پس بگير از آن خاك كه آن شفاى هر درد است و سپرى است براى دفع هر چه از آن ترسى و هيچ چيز به آن برابرى نمى كند از چيزهائى كه از آن شفا طلب مى كنند به غير از دعا و چيزى كه آن را فاسد مى كند آن است كه در ظرفها و جاهاى بد مى گذارند و آنها كه معالجه به آن مى كنند كم است يقين ايشان هر كه يقين داشته باشد كه اين از براى او شفا است هرگاه معالجه به آن كند او را كافى خواهد بود و محتاج به دواى ديگر نخواهد شد و فاسد مى گردانند آن تربت را شياطين و كافران از جنيّان كه خود را بر آن مى مالند و بهر چيز كه مى گذرد آن تربت آن را بو مى كنند و اما شياطين و كافران جنّ پس حسد مى برند فرزندان آدم را بر آن و خود را بر آن مى مالند كه اكثر نيكى و بوى خوشش برطرف مى شود و هيچ تربت از حاير بيرون نمى آيد مگر مهيّا مى شوند از شياطين و كافران جنّ از براى آن تربت آن قدر كه عدد ايشان را كسى به غير از خدا احصا نمى تواند كرد و آن تربت در دست صاحبش است و ايشان خود را بر آن مى مالند و ملائكه نمى گذارند ايشان را كه داخل حاير شوند و اگر تربت سالم از اينها بماند هر بيمار را كه به آن معالجه نمايند البّته در آن ساعت شفا مى يابد پس چون تربت را بردارى پنهان كن و نام خدا بر آن بسيار بخوان و شنيده ام كه بعضى از آنها كه تربت را برمى دارند آن را سبك مى شمارند حتّى بعضى از ايشان آن را در توبره چهارپايان مى اندازند يا در ظرف طعام يا چيزهائى كه دست بر آن بسيار ماليده شود از خورجينها و جوالها پس چگونه شفا يابد از آن كسى كه به اين نوع آن را حرمت دارد ولكن دلى كه در آن يقين نيست و سبك مى شمارد چيزى را كه صلاحش در آن است عمل خود را فاسد مى كند.

پنجم روايت شده كه هرگاه يكى از شما خواهد كه بردارد تربت را به اطراف انگشتان بردارد و قدر آن مثل نخود است به بوسد آن را و بر هر دو ديده گذارد وبر ساير بدن بمالد و بگويد:

اَللّهُمَّ بِحَقِّ هذِهِ التُّرْبَةِ وَبِحَقِّ مَنْ حَلَّ بِها وَثَوى

خدايا به حق اين تربت شريف و به حق آن بزرگوارى كه در آن فرود آمد و مسكن

فيها وَبِحِقِّ جَدِّهِ وَاَبيهِ وَاُمِّهِ وَاَخيهِ وَالاَْئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ وَبِحَقِّ

گرفت و به حق جد و پدر و مادر و امامان از فرزندانش و به حق

الْمَلاَّئِكَةِ الْح آفّينَ بِهِ اِلاّ جَعَلْتَه ا شِف آءً مِنْ كُلِّ د آءٍ وَبُرْءا مِنْ كُلِّ

فرشتگانى كه او را دربرگرفته اند كه بگردانى آن را شفاى از هر درد و درمان از هر

مَرَضٍ وَنَجاةً مِنْ كُلِّ آفَةٍ وَحِرْزا مِمّا اَخافُ وَاَحْذَرُ

بيمارى و رهائى از هر آفت و پناهگاهى از هر چه از آن مى ترسم و پرهيز مى كنم

پس آن را استعمال نمايد و روايت شده كه مهر كردن تربت امام حسين عليه السلام آنست كه بر آن سوره اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ بخوانى و نيز روايت شده كه هرگاه تربت را بخورى يا به كسى بخورانى بگو :

بِسْمِ اللَّهِ وَبِاللَّهِ اَللّهُمَّ اجْعَلْهُ رِزْقا واسِعا وَعِلْما نافِعا وَشِفآءً مِنْ كُلِّ

به نام خدا و به ذات خدا، خدايا بگردانش روزى فراخ و دانشى سودمند و شفاى از هر

دآءٍ اِنَّكَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ

دردى كه تو بر هر چيز توانائى

مؤ لف گويد كه فوائد تربت شريفه آن حضرت بسيار است از جمله آنكه مستحبّ است با ميّت در قبر گذاشتن و كفن را به آن نوشتن و ديگر سجده كردن بر آنست كه روايت شده كه سجده بر آن هفت حجاب را مى درد يعنى باعث قبولى نماز مى شود كه به آسمانها بالا مى رود و ديگر تسبيح از تُربت آن حضرت ساختن و به آن تسبيح ذكر كردن و در دست داشتن است كه فضيلت عظيم دارد و از خاصيتش آنست كه در دست آدمى تسبيح مى گويد بى آنكه صاحبش ‍ تسبيح بگويد و معلوم است كه اين تسبيح غير از آن تسبيحى است كه در همه اشياء است كما قال اللّه تعالى :

وَ اِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ

و چيزى نيست جز آنكه تسبيح گويد

بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لاتَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ

به حمد او ولى شما تسبيحشان را نمى فهميد

و عارف رومى در معنى آن گفته :


گر تو را از غيب چشمى باز شد       با تو ذرّات جهان همراز شد
نطق خاك ونطق آب ونطق گِل       هست محسوس حواسّ اهل دل
جمله ذرّات در عالم نهان       با تو ميگويند روزان وشبان
ما سَميعيم وبصير وباهُشيم       با شما نامحرمان ما خامشيم
از جمادى سوى جان جان شويد       غلغل اجزاى عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت       وسوسه تاءوليها بزدايدت

بالجُمله اين تسبيحى كه در اين روايت است تسبيحى است كه از خصوصيّات تربت حضرت سيّد الشّهداء اَرْواحُنا لَهُ الْفِداء است .

ششم از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه هر كه بگرداند تسبيح تربت امام حسين عليه السلام را وبگويد: ((سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُلِلّهِ وَلا اِلهَ اِلا اللّهُ وَاللَّهُ اَكْبَرُ)) با هر دانه بنويسد حق تعالى از براى او شش هزار حسنه و محو كند از او شش هزار گناه و بلند كند از براى او شش هزار درجه و بنويسد از براى او شش هزار شفاعت و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه هركه بگرداند سنگهائى راكه ازتربت امام حسين عليه السلام مى سازند يعنى تسبيح پخته پس يكبار استغفار كند هفتاد استغفار از براى او نوشته مى شود و اگر تسبيحى را در دست نگاه دارد و تسبيح نگويد به عدد هر حبّه هفت مرتبه از براى او نوشته مى شود

هفتم در حديث معتبر منقول است كه چون حضرت صادق عليه السلام به عراق تشريف آوردند گروهى نزد آن حضرت آمدند و عرض كردند كه دانسته ايم تربت امام حسين عليه السلام موجب شفاى هر درد است آيا باعث ايمنى از هر خوف هست فرمود بلى هرگاه كسى خواهد كه او را از هر بيمى امان بخشد بايد تسبيحى كه از تربت آن حضرت ساخته باشند در دست بگيرد و سه مرتبه اين دعا را بخواند:

اَصْبَحْتُ اَللّهُمَّ مُعْتَصِما بِذِمامِكَ وَجِوارِكَ الْمَنيعِ

بامداد كردم خدايا در حالى كه چنگ زده ام به پيمان تو و جوار محكمت

الَّذى لا يُطاوَلُ وَلا يُحاوَلُ مِنْ شَرِّ كُلِّ غاشِمٍ وَطارِقٍ مِنْ سآئِرِ مَنْ

كه مورد دستبرد واقع نشود و كسى قصد آن نتواند از شر هر ستمكار و شبيخون زننده اى از تمامى

خَلَقْتَ وَما خَلَقْتَ مِنْ خَلْقِكَ الصّامِتِ وَالنّاطِقِ فى جُنَّةٍ مِنْ كُلِّ

كسانى كه آفريدى و آنچه خلق فرمودى از مخلوقات خموش و گويايت (و بنهم خود را) در زير سپر و جوشنى از هر

مَخُوفٍ بِلِباسٍ سابِغَةٍ حَصينَةٍ وَهِىَ وِلاَّءُ اَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ

موجود مخوف و ترسناكى با لباس محكم و نگهدارنده و آن (سپر و لباس ) همان دوستى خاندان پيامبر تو محمد

صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ مُحْتَجِزا مِنْ كُلِّ قاصِدٍ لى اِلى اَذِيَّةٍ بِجِدارٍ

صلى اللّه عليه و آله است و نگهدارى كنم خود را از هر كه آهنگ آزارم كند به ديوار

حَصينٍ الاِْخْلاصِ فِى الاِْعْتِرافِ بِحَقِّهِمْ وَالتَّمَسُّكِ بِحَبْلِهِمْ جَميعاً

محكم اخلاص در اعتراف كردن به حق ايشان و چنگ زدن به رشته محكم ايشان همگى

مُوقِنا اَنَّ الْحَقَّ لَهُمْ وَمَعَهُمْ وَمِنْهُمْ وَفيهِمْ وَبِهِمْ اُوالى مَنْ والَوْا

در حالى كه يقين دارم كه حق از آنها است و با آنها است و از آنها است و در ميان آنها است و بوسيله آنها است دوست دارم هر كه را

وَاُعادى مَنْ عادَوْا وَاُجانِبُ مَنْ جانَبُوا فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ

آنها دوست دارند و دشمن دارم هر كه را دشمن دارند و كناره گيرم از هر كه كناره گرفتند درود فرست بر محمد و آلش

وَاَعِذْنِى اللّهُمَّ بِهِمْ مِنْ شَرِّ كُلِّ ما اَتَّقيهِ يا عَظيمُ حَجَزْتُ الاَْعادِىَ

و نگاهم دار خدايا بوسيله ايشان از شر هر چه از آن پرهيز دارم اى خداى بزرگ دور ساختم دشمنان را

عَنّى بِبَديعِ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اِنّا جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ اَيْديهِمْ سَدّا

از خود بوسيله آفريننده آسمانها و زمين ((ما نهاديم از پيش رويشان سدى

وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّا فَاَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ

و از پشت سرشان سدى و پرده بر ديده شان افكنديم كه نمى بينند))

پس تسبيح را ببوسد و بر هر دو چشم بمالد و بگويد:

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هذِهِ التُّرْبَةِ الْمُبارَكَةِ

خدايا از تو خواهم به حق اين تربت مبارك

وَبِحَقِّ صاحِبِها وَبِحَقِّ جَدِّهِ وَبِحَقِّ اَبيهِ وَبِحَقِّ اُمِّهِ وَبِحَقِّ اَخيهِ

و به حق صاحب آن (حضرت اباعبداللَّه ) و به حق جدّش و به حق پدرش و به حق مادرش و به حق برادرش

وَبِحَقِّ وُلْدِهِ الطّاهِرينَ اجْعَلْها شِفآءً مِنْ كُلِّ دآءٍ وَاَمانا مِنْ كُلِّ

و به حق فرزندان پاكش بگردان آن را شفاى از هر دردى و امان از هر

خَوْفٍ وَحِفْظا مِنْ كُلِّ سُوَّءٍ

ترسى و نگهدارنده از هر بدى

پس تسبيح را بر جبين خود بگذارد پس اگر در صبح چنين كند در امان خدا باشد تا شام و اگر در شام چنين كند در امان خدا باشد تا صبح و در روايت ديگر منقول است كه هر كه از پادشاهى يا غير او ترسد چون از خانه بيرون آيد چنين كند تا حرزى باشد او را از شرّ ايشان

مؤ لّف گويد كه مشهور ميان علماء آن است كه خوردن گل و خاك مطلقاً جايز نيست مگر تربت مقدسه امام حسين عليه السلام به قصد شفا بى قصد لذّت به قدر نخودى بلكه احوط آن است كه به قدر عدسى باشد و خوبست كه تربت را در دهان بگذارد و بعد از آن جرعه اى از آب بخورد و بگويد ((اَللّهُمَّ اجْعَلْهُ رِزْقا واسِعا وَعِلْما نافِعا وَشِفاءً مِنْ كُلِّ دآءٍ وَسُقْمٍ)) علامه مجلسى ره فرموده احوط آن است كه مهر و تسبيح و تربت آن حضرت را نخرند و نفروشند بلكه به هديّه و بخشش بدهند و در برابر آنها اگر تراضى كنند بى آنكه اوّل شرط كرده باشند شايد بد نباشد چنانچه در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه هر كه خاك قبر امام حسين عليه السلام را بفروشد چنان است كه گوشت آن حضرت را فروخته و خريده باشد

مؤ لّف گويد كه شيخ ما محدّث متبحّر ثقة الاسلام نورى ره در دارالسلام نقل فرموده كه روزى يكى از برادران من به خدمت مرحومه والده ام رسيد مادرم ديد كه تربت امام حسين عليه السلام را در جيب پايين قباى خود گذاشته مادرم او را زجر كرد كه اين بى ادبى است به تربت مقدسه چه آنكه بسا شود در زير ران واقع شود و شكسته گردد برادرم گفت چنين است كه فرمودى و تا به حال دو مهر شكسته ام ولكن عهد كرد كه من بعد در جيب پايين نگذارد پس چند روزى از اين قضيّه گذشت علامه والدم در خواب ديد بدون اينكه از اين مطلب اطلاع داشته باشد كه مولاى ما حضرت ابوعبداللّه الحسين عليه السلام به زيارت او تشريف آورد و در اطاق كتابخانه نشست و ملاطفت و مهربانى بسيار كرد و فرمود بخوان پسران خود را بيايند تا آنها را اكرام كنم پس والد پسرها را طلبيد و با من پنج نفر بودند پس ايستادند در نزد در مقابل آن حضرت و در نزد آن حضرت از جامه و چيزهاى ديگر بود پس يك يك را مى خواند و چيزى از آنها به او مى داد پس نوبت به برادر مزبور سلمه اللّه رسيد حضرت نظرى بر او افكند مانند كسى كه در غضب باشد و التفات فرمود بسوى والد مرحوم و فرمود اين پسر تو دو تربت از تربتهاى قبر من در زير ران خود شكسته است پس مثل برادران ديگر او را نخواند بلكه افكند بسوى او چيزى و الان در ذهنم است كه گويا قاب شانه ترمه به او داد پس علامه والد بيدار شد و خواب خود را براى مرحومه والده نقل كرد و والده حكايت را براى ايشان بيان كرد والد تعجّب كرد از صدق اين خواب ((انتهى )).

 

[ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ ] [ 19:29 ] [ آشنا ]
21 Tattoos[WwW.KamYab.IR] خالکوبی های (Tattoos) تقریبا 3 بعدی بر روی بدن
[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ ] [ 8:58 ] [ آشنا ]
امام علی (ع) می فرمایند: روزي من و فاطمه به خدمت حضرت رسول ( صلي الله عليه و آله ) رفتيم و آن حضرت را بسيار گريان يافتيم ، عرض کردم :

پدر و مادرم فداي تو باد يا رسول الله چه چيز سبب گريه شما شده است ؟ فرمودند :

يا علي ، شبي که مرا به آسمان بردند ، زناني چند از امت خود را در عذاب شديد ديدم پس از حالت آنها تعجب کردم و از شدت عذاب آنها گريستم .

زني را ديدم که به موهايش آويخته شده ، مغز سرش مي جوشد .

و زني را ديدم که به زبانش آويخته و آب داغ جهنم در حلقش ريخته مي شد .

و زني را ديدم که به پستان آويخته شده بود .



و زني را ديدم که گوشت بدن خود را مي خورد و آتش از زيرش شعله مي کشيد .

 و زني را ديدم که پاهايش به دستهايش بسته شده و مارها و عقربها بر او مسلط گرديده بودند .

 و زني را ديدم کر و کور و لال ، در تابوتي از آتش ، مغز سرش از بيني او بيرون مي آمد و بدنش از ( مرض) خوره و پيسي پاره پاره بود .

 و زني را ديدم که تنوري از آتش به پاهايش آويزان بود . و زني را ديدم که گوشت بدن او از جلو و عقب با قيچي هاي آتشين بريده مي شد .

 و زني را ديدم به صورت و دستهايش مي سوخت و روده هاي خود را مي خورد .

 و زني را ديدم که سرش سر خوک بود و بدنش الاغ و بر او هزار هزار نوع عذاب بود.







و زني را ديدم به صورت سگ ، آتش در پشتش داخل مي شد و از دهانش بيرون مي آمد و ملائکه سر و بدنش را با گرزهاي آتشين مي کوبيدند .

 حضرت فاطمه عليها السلام عرض کرد : اي حبيب من و اي نور ديده من به من خبر بدهيد که عمل و روش ايشان چه بوده است که خداي تعالي اين نوع عذاب را بر ايشان مسلط گردانيده است ؟

حضرت رسول ( صلي الله عليه و آله ) فرمودند : اي دخترم :

آن زني که به مو آويخته شده بود ، موي خود را از مردهاي نامحرم نمي پوشانده است !

و آن زني که به زبان آويخته شده بود ( با زبانش ) شوهرش را آزار مي داده است !

و آن زني که به پستان آويخته شده بود ، از انجام وظايف زناشوئي خودداري مي ورزيده است !

و آن زني که به پاهايش آويخته شده بود ، از خانه بي اجازه شوهر بيرون مي رفته است !

و آن زني که گوشت دستهايش به پاهايش بسته شده بود و مارها و عقربها بر او مسلط شده بودند ، او کسي است که خود را نمي شسته است و لباسهايش را پاک نمي کرده و غسل حيض و جنابت انجام نمي داده و بدنش را از نجاسات پاک نمي کرده و نماز را سبک مي شمرده است !

و آن زني که کور ، کر و لال بود ، از زنا فرزند پيدا کرده و به گردن شوهر خود انداخته است !

و آن زني که گوشت بدنش با قيچيهاي آتشين قيچي مي شد ، خود را به مردان نامحرم نمايش مي داده که به او رغبت کنند !

و آن زني که صورت و بدنش سر خوک بود و بدنش بدن الاغ ، سخن چين و بسيار دروغگو بوده است !

و آنکه به صورت سگ بود و آتش در پشتش داخل و از دهانش خارج مي شد ، خواننده و آواز خوان و حسود بوده است !






پس حضرت رسول صلي الله عليه و آله  فرمودند :

واي بر زني که شوهر خود را به خشم آورد و خوشا به حال زني که همسرش از او راضي باشد
[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ ] [ 8:50 ] [ آشنا ]
چندین سال پیش یکی از این اشرار توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دستگیر می شود. اما پس از دستگیری و اطلاع یافتن رهبر معظم انقلاب از ماجرا، ایشان دستور به آزادی این شرور می دهند. یکی از سرداران بزرگ سپاه در بیان جزئیات این واقعه می گوید:

سالها به دنبال یکی از اشرار بزرگ سیستان و بلوچستان بودیم. این شرور هم در مسأله قاچاق مواد مخدر فعالیت زیادی داشت و هم تعداد زیادی از پاسداران را به شهادت رسانده بود. بالاخره توانستیم با روشهای پیچیده اطلاعاتی او را به منطقه ی خاصی برای مذاکره دعوت کنیم. پس از ورود او و همراهانش به آنجا دستگیرشان کردیم و به زندان انداختیم. خیلی خوشحال بودیم. او کسی بود که می توانست حکم قضایی اش مثلا پنجاه بار اعدام باشد.

در جلسه ای که خدمت مقام معظم رهبری رسیده بودیم، این مسأله را مطرح کردم و خبر دستگیری و شرح ما وقع را به ایشان گفتم و منتظر عکس العمل مثبت و خوشحالی ایشان بودم.

رهبر معظم انقلاب بلافاصله فرمودند:«همین الآن بگویید آزادش کنند»!!!

من بدون چون و چرا زنگ زدم و بلافاصله با تعجب بسیار زیاد پرسیدم: آقا! چرا؟ من اصلا متوجه نمی شوم که چرا باید این کار را می کردم؟ چرا دستور دادید آزادش کنیم؟

رهبری گفتند:«مگر نمی گویی دعوتش کردیم؟»

دستور اسلام است که اگر از کسی دعوت می کنی و مهمان توست، حتی اگر قاتل پدرت هم باشد حق نداری او را آزار دهی.

من بعد از این جمله خشکم زد و البته ایشان فرمودند:«حتما دستگیرش کنید.» چندی بعد ما هم در یک عملیات سخت دیگر دستگیرش کردیم.
[ شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ ] [ 19:58 ] [ آشنا ]

چهل عادت افراد موفق



کریگ هارپر؛ نویسنده، محقق، مقاله نویس، مجری رادیو و تلویزیون و یک سخنران حرفه ای است.  به نظر او افراد موفق چهل عادت دارند .  .  .

1) فرصت هایی را می بینند و پیدا می کنند که دیگران آنها را نمی بینند.

2) از مشکلات درس می گیرند، در حالی که دیگران فقط مشکلات را می بینند.

3) روی راه حل ها تمرکز می کنند.

4) هوشیارانه و روشمندانه موفقیت شان را می سازند، در زمانی که دیگران آرزو می کنند موفقیت به سراغ شان آید.

5) مثل بقیه ترس هایی دارند ولی اجازه نمی دهند ترس آنها را کنترل و محدود کند.

6) سوالات درستی از خود می پرسند. سوال هایی که آنها را در مسیر مثبت ذهنی و روحی قرار می دهد.

7) به ندرت از چیزی شکایت می کنند و انرژی شان را به خاطر آن از دست نمی دهند. همه چیزی که شکایت کردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسیر منفی بافی و بی ثمر بودن است.

8) سرزنش نمی کنند (واقعا فایده اش چیست؟) آنها مسوولیت کارهایشان و نتایج کارهایشان را تماما به عهده می گیرند.

9) وقتی ناچارند از ظرفیتی بیش از حد ظرفیت شان استفاده کنند همیشه راهی را برای بالا بردن ظرفیت شان پیدا می کنند و بیشتر از ظرفیت شان از خود توقع دارند. آنها از آنچه دارند به نحو کارآمدتری استفاده می کنند.

10) همیشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامی که اغلب افراد در حال استراحت هستند آنها برنامه ریزی می کنند و فکر می کنند تا وقتی که کارشان را انجام می دهند استرس کمتری داشته باشند.

11) خودشان را با افرادی که با آنها هم فکر هستند متحد می کنند. آنها اهمیت و ارزش قسمتی از یک گروه بودن را می دانند.

12) بلندپرواز هستند و دوست دارند حیرت انگیز باشند. آنها هوشیارانه انتخاب می کنند تا بهترین نوع زندگی را داشته باشند و نمی گذارند زندگی شان اتوماتیک وار سپری شود.

13) به وضوح و دقیقا می دانند که چه چیزی در زندگی می خواهند و چه نمی خواهند. آنها بهترین واقعیت را دقیقا برای خودشان مجسم و طراحی می کنند به جای اینکه صرفا تماشاگر زندگی باشند.

14) بیشتر از آنکه تقلید کنند، نوآوری می کنند.

15) در انجام کارهایشان امروز و فردا نمی کنند و زندگی شان را در انتظار رسیدن بهترین زمان برای انجام کاری از دست نمی دهند.

16) آنها دانش آموزان مدرسه زندگی هستند و همواره برای یادگیری روی خودشان کار می کنند. آنها از راه های مختلفی مثل تحصیلات آموزشگاهی، دیدن و شنیدن، پرسیدن، خواندن و تجربه کردن یاد می گیرند.

17) همیشه نیمه پر لیوان را می بینند و توانایی پیدا کردن راه درست را دارند.

18) دقیقا می دانند که چه کاری باید انجام دهند و زندگی شان را با از شاخه ای به شاخه ای دیگر پریدن از دست نمی دهند.

19) ریسک های حساب شده ای انجام می دهند؛ ریسک های مالی، احساسی و شغلی.

20) با مشکلات و چالش هایی که برایشان پیش می آید سریع و تاثیرگذار روبه رو می شوند و هیچ وقت در مقابل مشکلات سرشان را زیر برف نمی کنند. با چالش ها روبه رو می شوند و از آنها برای پیشرفت خودشان بهره می برند.

21) منتظر قسمت و سرنوشت و شانس نمی مانند تا آینده شان را رقم بزند. آنها بر این باورند که با تعهد و تلاش و فعالیت، بهترین زندگی را برای خودشان می سازند.

22) وقتی بیشتر مردم کاری نمی کنند؛ آنها مشغول فعالیت هستند. آنها قبل از اینکه مجبور به کاری بشوند، عمل می کنند.

23) بیشتر از افراد معمولی روی احساسات شان کنترل دارند. آنها همان احساساتی را دارند که ما داریم ولی هیچ گاه برده احساسات شان نمی شوند.

24) ارتباط گره های خوبی هستند و روی رابطه ها کار می کنند.

25) برای زندگی شان برنامه دارند و سعی می کنند برنامه شان را عملی کنند. زندگی آنها از کارهای برنامه ریزی نشده و نتایج اتفاقی عاری است.

26) در زمانی که بیشتر مردم به هر قیمتی می خواهند از رنج کشیدن و بودن در شرایط سخت اجتناب کنند، افراد موفق قدر و ارزش کار کردن و بودن در شرایط سخت را می فهمند.

27) ارزش های زندگی شان معلوم است و زندگی شان را روی همان ارزش ها بنا می کنند.

28) تعادل دارند. وقتی از لحاظ مالی موفق هستند، می دانند که پول و موفقیت مترادف نیستند. آنها می دانند افرادی که فقط از نظر مالی در سطح مطلوبی قرار دارند، موفق نیستند. این در حالی است که خیلی ها خیال می کنند پول همان موفقیت است. ولی آنها دریافته اند که پول هم مثل بقیه چیزها یک وسیله است برای دستیابی به موفقیت.

29) اهمیت کنترل داشتن روی خود را درک کرده اند. آنها قوی هستند و از اینکه راهی را می روند که کمتر کسی می تواند برود، شاد می شوند.

30) از خودشان مطمئن هستند و به احساسات ناشی از اینکه کجا زندگی می کنند و چه دارند و چه طور به نظر می رسند، توجهی ندارند.

31) دست و دل باز و مهربان هستند و از اینکه به دیگران کمک می کنند تا به خواسته هایشان برسند خوشحال می شوند.

32) متواضع هستند و اشتباهات شان را با خوشحالی می پذیرند و به راحتی عذرخواهی می کنند. آنها از توانایی هایشان خاطر جمع هستند ولی به آن مغرور نمی شوند. آنها خوشحال می شوند که از دیگران بیاموزند و از اینکه به دیگران کمک می کنند تا خوب به نظر برسند بیشتر از کسب افتخارات شخصی شان لذت می برند.

33) انعطاف پذیر هستند و تغییر را غنیمت می شمارند. وقتی وضعیتی پیش می آید که عادت ها و آسایش روزمره شان را بر هم می زند از آن استقبال می کنند و با آغوش باز وضعیت جدید و ناشناس را می پذیرند.

34) همیشه سلامت جسمانی خود شان را در وضعیت مطلوبی نگه می دارند و می دانند که بدنشان خانه ای است که در آن زندگی می کنند و به همین خاطر، سلامت جسمانی برای آنها خیلی مهم است.

35) موتور بزرگ و پرقدرتی دارند. سخت کار می کنند و تنبلی نمی کنند.

36) همیشه منتظر بازتاب کارهایشان هستند.

37) با افراد بدذات و غیرموجه نشست و برخاست نمی کنند.

38) وقتشان و انرژیشان را روی وضعیت هایی که از کنترلشان خارج است صرف نمی کنند.

39) کلید خاموش روشن دارند. می دانند چگونه استراحت کنند و ریلکس شوند. از زندگی شان لذت می برند و سرگرم می شوند.

40) آموخته هایشان را تمرین می کنند. درباره تئوری های عجیب و غریب خیالبافی نمی کنند بلکه واقع بینانه زندگی می کنند.

[ دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 20:30 ] [ آشنا ]
شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام
عمه، بابایم کجاست؟

اسارت دشوار و یتیمی دردی عمیق است. یک سه ساله، چگونه می تواند تمام رنجِ تشنگی و زخم تازیانه اسارت و از آن بدتر، درد یتیمی را به جان بخرد، آن هم قلب کوچکِ سه ساله ای که تپیدن را از ضربانِ قلب پدر آموخته و شبی را بی نوازش او به صبح نرسانده است. امّا... امّا او رقیه حسین است و بزرگی را هم از او به ارث برده است. رقیه پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ می گیرد و لحظه ای آرام ندارد، با نگاه های کنجکاوش از هر سو ـ تمام عشقش ـ پدرش را می جوید و سکوتِ عمه، سؤال او را بی جواب می گذارد و او باز هم می پرسد: «عمه، بابایم کجاست؟...»
لحظه های بی قرار
این جا خرابه های شام، منزل گاه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است. رقیه با اسیران دیگر وارد خرابه می شوند، اما دیگر تاب دوری ندارد. پریشان در جست و جوی پدر است. امشب رقیه، فقط پدر و نوازش های پدر را می خواهد. امشب رقیه علیهاالسلام است و عمه، امشب رقیه علیه السلام است و سر بابا، امشب ملائک آسمان از غم دختر حسین علیه السلام در جوش و خروشند، امشب شب وداع رقیه علیهاالسلام و زینب علیهاالسلام است. او در آغوش عمه، بوی پدر را به یاد می آورد و دستان پر مهر او را احساس می کرد.
گل نازدانه پدر
رقیه ...رقیه نجیب! ای مهتاب شب های الفت حسین! ای مظلوم ترین فریاد خسته! گلِ نازدانه پدر و انیس رنج های عمه!
رقیه... رقیه کوچک! ای یادگار تازیانه های نینوا و سیل سیلی کربلا! دست های کوچکت هنوز بوی نوازش های پدر را می داد، و نگاه های معصوم و چشمان خسته ات، نور امید را به قلب عمه می تاباند.
رقیه... رقیه صبور! بمان، که بی تو گلشن خزان دیده اهل بیت، دیگر بوی بهار را استشمام نخواهد کرد، تو نوگل بهشتی و فرشته زمینی، پس بمان که کمر خمیده عمه، مصیبتی دیگر را تاب نخواهد آورد.
غربتِ خرابه
یا رب امشب چه شبی است. در و دیوار فرو ریخته این خرابه غزل کدامین خداحافظی را می سرایند؟ زینب، این بانوی نور و نافله های نیمه شب، دستی به آسمان دارد و دستی بر سر رقیه؛ بخواب عزیز برادرم!
باز هم رقیه علیهاالسلام و گریه های شبانه، باز هم بهانه بابا و بی قراری هایش، و این بار شامیان چه خوب پاسخ بی قراریِ رقیه علیهاالسلام را می دهند و سر حسین علیه السلام را نزد او می آورند.
آن شب، هیچ کس توان جدا کردن رقیه علیهاالسلام را از سرِ بابا نداشت. تو با سرِ بابا چه گفتی؟ چشم های پدر، کدامین سرود رفتن را برایت خواند که مانند فرشته ای کوچک، از گوشه خرابه تا عرش اعلا پر کشیدی و غربتِ خرابه را برای عمه به جای نهادی.
متاب ای ماه، متاب!
امشب، غم گین ترین ماه، آسمان دنیا را تماشا می کند. آسمان! چه دل گیری امشب، گویی غم مصیبتی به گستردگی زمین، قلبت را می فشرد. امشب فرشته های سیاه پوش، بال در بال هم، فوج فوج به زمین می آیند و ترانه غم می سرایند. در و دیوار خرابه، از اندوه زینب علیهاالسلام ، بر سر و سفیر می کوبند. امشب چشمه های آسمان، از گریه خونین زینب علیهاالسلام ، خون می بارد و چهره زمین از وسعت اندوه، تاریک است. متاب امشب ای ماه، متاب! هیچ می دانی، امشب گیسوان پریشانِ رقیه، به خواب کدامین نوازش رفته است؟ متاب که دردهای آشکار بسیار است. متاب که زخم های بی شمار بسیار است. متاب که دل پر شرار زینب علیهاالسلام به شراره جدایی نازنینی دیگر، در سوز و گداز است. متاب که امشب خرابه شام، از داغ سه ساله گل حسین، تیره ترین خرابه دنیاست. متاب ای ماه، متاب!
آرام نازنین عمه
آرام نازنین عمه! آرام، مبادا شامیان صدای گریه و بی تابی دختر حسین را بشنوند. این خرابه کجا و آغوش گرم و نوازش های مهربان بابا کجا؟ این سر بریده بابا و این دختر کوچک حسین. هر چه می خواهد دل تنگت، بگو. بابا، امشب به مهمانی دلِ بی قرارت آمده، بگو از سیلی خوردن ها و تازیانه ها و آتش خیمه های عصر عاشورا. بگو از درد غربت و محنت غریبی، بگو از صورت های نیلی و اسیری و بیابان های بی رحمی. بگو از بی شرمی یزیدیان و کوفیان سست پیمان و استقبال شامیان، آرام، نازنین عمه! آرام. اکنون تو، به مهمانی بابا می روی. سفر به سلامت!
اندوه هجرت
امشب به وعده گاه نخستین باز می گردی. آن جا پدر و ملائک، به اشتیاق، در انتظار تو هستند. امشب آسمان گرفته و تاریک است و باد خزان غبار مرگ می پاشد. گریه امان اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را بریده است و عشق از غم این هجران، و اندوه هجرت تو گل تازه شکفته و معطری که در قلب بهار می پژمرد، زار می نالد، آرام و قرار زینب علیهاالسلام ، رفته است. سرانجام آن لحظه فرا رسید و رقیه علیهاالسلام کوچک زینب، از خاک تا افلاک پر کشید.
تو را چه بنامم
تو را چه بنامم، که ناب تر از شبنم های صبح گاه بر گلبرگ تاریخ نشسته ای. تو را چه بسرایم که آوازه برکت و کرامتت، موج وار، همه دل ها را به تلاطم در آورده است. تو را چه بنامم که بیش از سر بهار در آغوش بابا، طعم زندگی را نچشیدی و مانند او، غریبانه از غربت این غریبستان خاکی بار سفر بستی. پس سلام بر تو، روزی که به عالم خاکی گام نهادی و روزی که به افلاک پر کشیدی.
میلاد نوگل امام حسین علیه السلام
امام حسن مجتبی علیه السلام ، به برادرش امام حسین علیه السلام وصیت نمود که با ام اسحاق که همسرش بود وصلت کند. امام حسین علیه السلام به سفارش برادر عمل کرد و ثمره آن ازدواج، دختر نازدانه ای به نام رقیه شد. با تولد حضرت رقیه علیهاالسلام در سال 57 قمری، مدینه نور دیگری گرفت و خانه کوچک امام، گرمای تازه ای یافت. دیری نپایید که ام اسحاق جان به جان آفرین تسلیم کرد و رقیه کوچک از نعمت مادر محروم شد. امام حسین علیه السلام او را در آغوش پر مهر خویش، بزرگ کرد و پیوسته به خواهرش زینب علیهاالسلام سفارش می فرمود که برای رقیه علیهاالسلام مادر باشد و به او محبّت کند.
بی مادری حضرت رقیه علیهاالسلام ، پرستاری های حضرت زینب علیهاالسلام و سفارش های حضرت امام
حسین علیه السلام باعث شده بود، پیوندی عمیق، بین حضرت زینب علیهاالسلام و حضرت رقیه علیهاالسلام پدید آید.
رقیه در کربلا
از لحظه ورود کاروان به کربلا، رقیه لحظه ای از پدر جدا نمی شد، شریکِ غم ها و مصیبت های او بود و با دیگر یاران امام از درد تشنگی می سوخت. یکی از افراد سپاه یزید می گوید:
من در میان دو صف لشکر ایستاده بودم، دیدم کودکی از حرم امام حسین علیه السلام بیرون آمد، دوان دوان خود را به امام رسانید، دامن آن حضرت را گرفت و گفت: ای پدر، به من نگاه کن! من تشنه ام. این تقاضای جان سوز آن دختر تشنه کام و شیرین زبان، چون نمکی بر زخم های دل امام بود و او را منقلب کرد، بی اختیار اشک از چشمان اباعبداللّه علیه السلام جاری گردید و با چشمی اشک بار فرمود: «دخترم، رقیه! خداوند تو را سیراب کند؛ زیرا او وکیل و پناه گاه من است.» پس دست کودک را گرفت و او را به خیمه آورد و او را به خواهرانش سپرد و به میدان برگشت.
رقیه و سجاده پدر
گاه سجاده امام حسین علیه السلام ، با دست های کوچک حضرت رقیه علیهاالسلام باز می شد و او به انتظار پدر می نشست تا می آمد و در آن سجاده به نماز می ایستاد و رقیه علیهاالسلام از آن رکوع و سجود امام لذت می برد. در کربلا نیز رقیه علیهاالسلام ، هر بار هنگام نماز، سجاده امام را می گشود. ظهر عاشورا به عادت همیشگی منتظر بابا بود، ولی پس از مدتی، شمر وارد خیمه شد و رقیه علیهاالسلام را کنار سجاده پدر دید که سراغ او را می گرفت، آن ملعون نیز جواب این سؤال را با سیلی محکمی که به صورت کوچک او نواخت، پاسخ گفت.
رقیه در راه شام
کاروان کربلا، از کوفه راهی شام شد، همان کاروانی که اهل بیت پیامبر بودند و به اسیری از کربلا آورده شده بودند، در بین راه که سختی و مشکلات بر رقیه کوچک فشار آورده بود، شروع به گریه و ناله کرد. یکی از دشمنان چون آن فریاد و ضجه را شنید، به رقیه علیهاالسلام گفت: ای کنیز، ساکت باش؛ زیرا این با گریه تو ناراحت می شوم. آن حضرت بیشتر اشک ریخت، بار دیگر آن نامرد گفت: ای دختر خارجی، ساکت باش. حرف های زجر دهنده آن مرد، قلب رقیه علیهاالسلام را شکست، رو به سر پدر فرمود: ای پدر! تو را از روی ستم و دشمنی کشتند و نام خارجی را هم بر تو گذاردند، پس از این جمله ها، آن دشمن خدا، غضب کرد و با عصبانیت رقیه را از روی شتر بر زمین انداخت.
رقیه در خرابه شام
بعد از ورود اهل بیت امام حسین علیه السلام به شام، آنان را در خرابه ای نزدیک کاخ سبز یزید جای دادند. روزها آفتاب و شب ها، سرما به شدت آنان را اذیت می کرد. علاوه بر آن، نگاه مردم شام که به تماشای خرابه نشینان می آمدند، داغی جان سوز بود. روزی حضرت رقیه علیهاالسلام ، به جمع شامیان که در حال برگشتن به خانه های خود بودند، اشاره کرد و ناله ای دردناک از دل برآورد و به عمه اش گفت: ای عمه، اینان کجا می روند؟ آن حضرت فرمود: ای نور چشمم اینان ره سپار خانه و کاشانه خود هستند. رقیه گفت: عمه جان مگر ما خانه نداریم، و زینب علیهاالسلام فرمود: نه، ما در این جا غریبه هستیم و خانه ای نداریم، خانه ما در مدینه است. با شنیدن این سخن، صدای ناله و گریه رقیه بلند شد.
رقیه و خواب پدر
سختی های اسارت، رقیه علیهاالسلام را به شدت می رنجاند و او یک سره بهانه بابا را می گرفت، شبی در خرابه شام و در خواب، پدر را دید، چون از خواب برخاست و چشم گشود، خود را در خرابه یافت و از پدر نشانی ندید. از عمه سراغ پدر را گرفت و زینب علیهاالسلام بسیار گریه کرد و رقیه علیهاالسلام نیز با عمه گریست. آن شب باز صدای عزاداری زنان اهل بیت بلند شد؛ مجلسی که نوحه سرایش رقیه علیهاالسلام بود. از سر و صدای اهل بیت، یزید از خواب بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ به او خبر دادند که کودکی سراغ پدرش را گرفته است. یزید دستوری داد، سر پدرش را برای او ببرند.
این دستور یزید نشان از رذالت و شقاوت طینت او بود و برگی دیگر از دفتر مظلومیت های بی شمار اهل بیت را گشود.
پرواز به سوی پدر
وقتی به دستور یزید، سر پدر را برای رقیه علیهاالسلام آوردند، رقیه سر را در بغل گرفت و عقده های دل را باز کرد و هر چه می خواست با سر بابا گفت. آن شب رقیه علیهاالسلام ، گم شده خود را یافته بود، اما بی نوازش و آغوش گرم. پس لب هایش را بر لب های بابا گذاشت و آن قدر گریست تا جان به جان آفرین تسلیم کرد. پشت خمیده زینب علیهاالسلام شکست، رو به سر برادر فرمود: آغوش بگشا که امانتت را باز گرداندم. دیگر کسی ناله های شبانه رقیه علیهاالسلام را در فراق پدر نشنید.
وداع زینب علیهاالسلام با رقیه علیهاالسلام
وقتی کاروان اسیران کربلا، به مدینه بر می گشت، غمی جان کاه وجود زینب علیهاالسلام را می آزرد؛ چگونه از خرابه و شام دل بکند؟ نو گلی از بوستان حسین علیه السلام در این خرابه آرمیده، شام بوی رقیه علیهاالسلام را می دهد، رقیه ای که یادگار برادر بود و نازدانه پدر و در دست زینب علیهاالسلام امانت. زینب علیهاالسلام بی رقیه چگونه به کربلا و مدینه وارد شود؟ غم سراسر شام را گرفته و گریه ها، باز هم سکوت شهر را در هم شکسته است.
راز دل با پدر
هنگامی که در خرابه شام، سر پدر را نزد رقیه علیهاالسلام آوردند، آن دختر کوچک بسیار گریست و سخنانی بر زبان آورد که شیون اهل بیت علیه السلام را بلند کرد و آتش بر دل زینب علیهاالسلام نشاند:
پدر جان! کدام سنگ دلی سرت را برید و محاسن تو را به خون پاکت خضاب کرد؟
پدر جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پس از مادر از غم فراق او به دامان تو پناه می آوردم و محبت او را در چشم های تو سراغ می گرفتم، اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟
پدر جان! پس از تو چه کسی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود، تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟
پدر جان! پس از تو چه کسی غم خوار چشم های گریان من خواهد بود؟
پدر جان! در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمه ها را سوزاندند، طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر بی حجاز سوار کردند و ما را اسیران از کوفه به شام آوردند.
شام، حرم یادگار حسین علیه السلام
رقیه کوچک و یادگار حسین علیه السلام ، پس از رحلت در خرابه شام، همان جا مدفون گردید، کم کم مقبره ای به روی قبر بی چراغ او ساخته شد و بارگاهی برای عاشقان شد. حرمش، میعادگاه عاشقان دل سوخته اباعبداللّه است. بوی حسین، از هر گوشه اش روح و جان را می نوازد. نیازمندان، دست حاجت به سویش دراز می کنند و خسته دلان بار سنگین دل را در کنار او می گشایند. زیارت حرم و بارگاهش آرزوی هر دل داده ای است.
شهادت حضرت رقیه در سروده شاعران
سوختم ز آتش هجر تو پدر تب کردم     روز خود را به چه روزی بنگر شب کردم
تازیانه چو عدو بر سر و رویم می زد     ناامید از همه کس روی به زینب علیهاالسلام کردم
* * *
اشک یتیم
ای عمه بیا تا که غریبانه بگرییم     رو از وطن و خانه، به ویرانه بگرییم
پژمرد گل روی تو از تابش خورشید     در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم
لبریز شرای عمه دگر کاسه صبرم     بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم
نومید ز دیدار پدر گشته دل من     بنشین به کنارم، پریشانه بگرییم
گردیم چو پروانه به گرد سر معشوق     چون شمع در این گوشه کاشانه بگرییم
این عقده مرا می کشد ای عمه     پیش نظر مردم بیگانه بگرییم
[ یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 7:8 ] [ آشنا ]
آیت الله جوادی آملی:
بعد از دست‌ دادن‌ با آمریکا انگشتان‌ را بشمارید
[ شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 8:44 ] [ آشنا ]
حضرت آیت الله بهحت در مورد دختران دم بخت فرمودند:

اگر دختری ازدواجش سَر نمیگردد و به اصطلاح بَختَش باز نمی شود، نماز جعفر طیار را به جا آورد و پس از آن دعایی را که در کتاب زاد المعاد مجلسی آمده است بخواند (این دعا از امام جعفر صادق(ع) توسط مفضل بن عمر روایت شده است)، و در پی آن به سجده رود و سعی کند که اشک از چشمانش جاری گردد، هر چند به مقداری اندک باشد، و همین که چشمانش را اشک فرا گرفت، حاجتش را از خداوند بخواهد و این عمل را تا زمانی که حاجتش روا شود بجا آورد ( مقصود نماز و توسل به خداوند) و اگر حاجتش روا نگردید بداند که یا این نماز را کم بجا آورده است و یا با اعتقاد کامل نخوانده است!

علاوه بر این حضرت ایت الله بهجت فرموده اند: برای بر آورده شدن این حاجت آیه: « رَبَنا هَب لَنا مِن اَزواجِنا وَ ذُریاتِنا قُرَهَ اَعینِ وَجعَلنا لِلمُتَقینَ اِماما» را فراوان بخوانند.
[ سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ ] [ 15:41 ] [ آشنا ]

پیام های اخلاقی و سیاسی قیام حسینی/ عاشورا معرفی رهبری صالح به مردم بود

قیام امام حسین (ع) تجسم و تبلور اصول اخلاقی و ارزشها است و مسائلی همچون صبوری، ایثار، جوانمردی، شجاعت، وارستگی از تعلقات دنیوی نمونه هایی از پیام های اخلاقی عاشورا هستند.

 «عاشورا» حادثه ای نبود که در یک روز در سال 61 هجری اتفاق بیفتد و از قبل و بعد خود جدا باشد. وقتی سخن از «پیام عاشورا» ست، تنها به این معنی نیست که امام حسین (ع)  و شهدای کربلا ، به صورت رسمی و مشخص به مردم آن زمان یا زمان های آینده چه دستوری داده اند، بلکه شامل درسهایی هم که ما از عاشورا می گیریم می شود.

عاشورای حسینی تجسم و تبلور مفاهیم و ارزشها است. مسائلی همچون صبوری، ایثار، جوانمردی ، شجاعت وارستگی از تعلقات نمونه هایی از «پیام اخلاقی» عاشورا است. پس اولین پیام عاشورا، «پیام های اخلاقی» می باشد.

-پیام های اخلاقی
امام حسین (ع) می فرماید: مرگ با عزت بهتر از حیات ذلیلانه است. این نگرش به زندگی، ویژه آزادگان است.
نهضت عاشورا جلوه ی بارزی از آزادگی در مورد امام حسین (ع) و خاندان و یاران شهید اوست و اگر آزادگی نبود، امام تن به بیعت می داد و کشته نمی شد.

صحنه کربلا نیز جلوه دیگری از این آزادگی بود که از میان دو امر شمشیر یا ذلت، مرگ با افتخار را پذیرفت و به استقبال شمشیرهای دشمن رفت. «ایثار» یکی از پیام های اخلاقی در صحنه عاشورا بود که نخستین ایثارگر، سیدالشهدا بود که حاضر شد خود را فدای دین خدا کند و رضای او را بر همه چیز برگزیند.

داشتن تکیه گاهی قدرتمند و استوار در شداید و حوادث و «توکل بر خدا» هم یکی از آثار اخلاقی عاشورا بود که امام حسین در آغاز حرکت خویش از مدینه ، این راه را برگزیدند.

«شجاعت» عاشوراییان ریشه در اعتقادشان داشت. آنان که به عشق شهادت می جنگیدند، از مرگ ترسی نداشتند. عاشورا الهام بخش شجاعت به مبارزان بوده است.

 - پیام های سیاسی

اسلام، دینی است که بعد سیاسی آن بسیار نیرومند است. عاشورا حرکتی انقلابی بر ضد انحراف سیاسی و دینی حکام مستبد بود و قیام سیدالشهدا سرشار از بار سیاسی است. اسارت مردم در چنگ حکومت ظالمانه و تلاش برای رهایی آنان و سپردن زمامداری به امام به قصد گسترش حق و عدل در جامعه، گوشه ای از این بعد را نشان می دهد و حرکت امام حسین (ع) و خاندان و یارانش جهت آگاهی بخشی به توده های مردم و ترسیم سیمای رهبر شایسته و افشای چهره ی والیان بی دین و دنیا پرست و ستمگر گوشه ای دیگر را.

از مهمترین اصول عاشورا و اسلام "ولایت" است. نظام سیاسی اسلام و شیوه حکومتی دین بر پایه ولایت است. ولایت در اسلام بر پایه لیاقت و صلاحیت است و صالح ترین فرد برای زمامداری مسلمانان امامان معصوم بودند. امام حسین (ع) ولایت را حق خویش می دانست، مردم را به سوی آن فرا می خواند و به آن احتجاج می کرد.

تداوم این ولایت در عصرهای پس از عاشورا، گردن نهادن به رهبری خدایی و تسلیم بودن در مقابل اولیا خدا و کسانی است که در دین برای آنان «ولایت» قائل شده اند.

از سرمایه های مهم نهفته در حرکت عاشورا، معرفی «رهبری صالح» به امت اسلام و انشای رهبران ناشایست است. در عصر امام حسین حق در وجود آن حضرت متجلی بود و باطل در چهره یزید. خط تولی و تبری تنها در عصر امام حسین نبود. پیام عاشورا این است که در میدان های مبارزه حق و باطل در هر جا و هر زمان بی تفاوت نباشید بلکه به یاری حق و تولای ولی خدا قیام کنید.

امر به معروف و نهی از منکر یک عنصر مهم از انگیزه های قیام امام حسین (ع) بود. فریضه امر به معروف و نهی از منکر، تنها در تذکراتی نسبت به بعضی از گناهان جزئی از سوی افراد عادی خلاصه نمی شود، بلکه قیام بر ضد حکومت ستم و تلاش برای اصلاح ساختار سیاسی جامعه و تشکیل حکومتی بر اساس حق و قرآن نیز از مصادیق امر به معروف و نهی از منکر است. پیروان فرهنگ عاشورا، با الهام از حماسه امام حسین نبض پرحرکت جامعه انقلابی اند و نسبت به جریان امور و وضعیت فرهنگی و سیاست حساسیت نشان می دهند و با حضور دائم در میدان امر به معروف و نهی از منکر، عرصه را بر فساد آفرینان تنگ می سازند.

قیام و سیاست کربلا، راه انتقاد از حکومت جور و اعتراض علیه ستم و قیام بر ضد طاغوت را گشود. حادثه سیاسی عاشورا، از یک سو بیدارگرد وجدان ها و برانگیزاننده انسان ها برای مبارزه با ستم و زور بود از سویی رسوا کننده ی حاکمانی که از جعل و غفلت مردم بهره می گرفتند.

یکی دیگر از پیام های عاشورا حضور سیاسی زنان در جامعه بود. عمده ترین محورهایی که می توان از «حضور زن در نهضت عاشورایی» برداشت کرد، اینهاست:
- صبر و پایداری و مقاومت در برابر سختی ها و مصیبت ها چه در طول نهضت و چه پس از حادثه عاشورا.
- شهامت و دلیری در افشای حقایق و گفتن سخن حق در برابر سلطه ی جائر که در اسلام از بزرگترین جهاد محسوب می شود.
- پیام رسانی و تبیین و روشنگری در طول سفر، حتی پس از بازگشت از سفر کربلا به مدینه توسط حضرت زینب (س)-امدادگری- پرستاری، در روز عاشورا،
- مراعات حدود الهی و عفاف و متانت یک زن مسلمان و متعهد حتی در شرایط اسارت وزیر سلطه ی سربازان دشمن

از جلوه های بارز حضور زنان در حماسه عاشورا، تعهد و پایبندی آنان به حرمت ها و احکام ادله و مراعات مسائل حجاب و عفاف است. اهل بیت امام حسین در سفر کربلا، منادی این متانت و عفاف بودند.

[ دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ ] [ 9:39 ] [ آشنا ]

 آیا وجود قانون آزادیهای ما را سلب می کند؟ آیا انسان با قبول ولایت ولی الله محدود می شود؟

در اینکه وجود قانون یک سری آزادیهای ما را سلب می کند شکی وجود ندارد. به عنوان مثال رجوع کنیم به قوانین رانندگی در سطح شهر وجود چراغ قرمز مسلماً آزادی ما را در گذشتن از خیابان از ما سلب می کند و این اجازه را به ما نمی دهد که ما به دلخواه و همانطور که دوست داریم بدون هیچ مانعی از خیابان بگذریم. این مسأله در مورد تمام قوانینی گه برای ما در نظر گرفته شده صدق می کند. ولی اگر بخواهیم منصفانه عمل کنیم باید این مسأله را نیز در نظر بگیریم که اگر این قوانین و محدودیتها وجود نداشته باشد چه اتفاقی می افتد؟

 

      با کمی دقت و بررسی متوجه می شویم که نتیجه ی نبودن این قوانین و محدودیتها چیزی جز هرج و مرج نیست که در نتیجه ی این هرج و مرج، زندگی خود ما با سختی ها و مشکلات روبرو می شود. این نوع قوانین و بایدها و نبایدها و بکن ها و نکن ها، در سطح خانواده ها نیز وجود دارد. در خانواده همه در یک زمان غذا می خورند و یا می خوابند ویا به مسافرت می روند، به فرزند امرو نهی می کنند که چه بپوشد و چه بخورد و از او می خواهند که درس بخواند، کوشش کند، ورزش کند و تمامی این مسائل به نفع کل خانواده و کسانی که این مسائل را رعایت می کنند، می باشد.این محدودیتها در امور علمی نیز وجود دارد، مثلا در مورد استفاده از آنتی بیوتیک ما ملزم هستیم که در ساعتی خاص آنرا مصرف کنیم و اگر کسی به دلخواه خود و هر زمانی که بخواهد آنرا مصرف نماید، دارو تاثیر خود را نمی گذارد. پس حتی در این قبیل موارد نیزقوانینی وجود دارد که باید رعایت شود.

 

      از دیگر قانون هایی که برای ما تعریف شده، وارد شدن به خانه از طریق در است. هر گاه بخواهیم وارد منزل کسی شویم، ابتدا باید در بزنیم بعد وارد شویم. اگر کسی دوست داشته باشد بجای در از دیوار وارد شود، او را به جرم دزدی دستگیر خواهند کرد.

 

      پس براحتی و با کمی دقت به این نتیجه می رسیم که درست است که قوانین جلوی قسمتی از آزادی های ما را می گیرد و برای ما محدودیتهایی ایجاد می کند ولی در نهایت این قوانین و محدودیتها به نفع ما و در جهت هموار کردن مسیر زندگی و برداشتن مشکلاتی است که در صورت نبودن قوانین بوجود می آید.

 

      پس با وجود اینکه نمی توان منکر شد که وجود قانون آزادی های ما را سلب می کند ولی با کمی تفکر این مساله محرز می شود که اصلاً بدون وجود قوانین نمی شود زندگی کرد.

 

      پس برای زندگی در هر جامعه ای ملزم به رعایت یک سری قوانین هستیم، برای ورود به هر حریمی باید در راه و طریق ورود به آن را بیابیم. ورود به حریم دین هم باید از دری صورت گیرد و آن در، تنها با پذیرش ولایت ولی خدا باز خواهد شد. تنها در صورتی اعمال ما پذیرفته خواهد شد که از در وارد شویم در غیر این صورت حکم آن دزدی را خواهیم داشت که از دیوار بالا رفته.

 

      ما با پذیرفتن ولایت امیرالمؤمنین- علیه السلام- و ائمه ی معصومین- علیهم السلام- ملزم به رعایت یک سری قوانین هستیم که در ظاهر سختیهایی برای ما به وجود می آورد ولی در نهایت به راحتی به این مسأله می رسیم که وجود این قوانین برای زندگی بهتر ضروری است. و تمامی منافع آن به خود ما می رسد نه به امام. و تمامی ضررهایی که در صورت سرباز زدن از این قوانین حاصل می گردد نیز اول از همه به خود ما برمی گردد. نکتة قابل توجه دیگر این است که گاهی شما معامله گر هستید، یعنی برای بدست آوردن چیزی که می خواهید ملزم به انجام عملی یا پرداخت وجهی هستید. گاهی برای رسیدن شما به مقصودتان پیش نیاز است که کاری انجام دهید حتی اگر طرف مقابل مجانی و بدون چشم داشت کالایش را در اختیار شما قرار داده باشد. مثلاً شما برای مشکل دندانتان به دندان پزشک مراجعه می کنید، پزشک برای معالجه ی شما 20000 تومان پول می گیرد و بعد چند قرص و آمپول و پرهیز و دستور العمل می دهد اگر پزشک بخواهد شما را مجانی و بدون هیچ چشم داشتی شما را مداوا کند، قرص و آمپول و پرهیز و دستور العمل که می دهد، نفعش فقط و فقط برای شماست.

 

      دستورات دین و ائمه ی هدی- علیهم السلام- از نوع دوم است و دستورات و قوانینی که از این طریق برای ما تعیین شده تنها به نفع خودمان می باشد. امام مانند پدری که از هر پدر دیگری مهربانتر است، امتش را از اشتباهات نهی کرده و به درست زیستن امر می کند.

 

پس در نهایت، با وجود اینکه ولایت پذیری ما یک سری محدودیت برای ما بوجود می آوردو یک سری از آزادیهای مارا سلب می کند ولی در نهایت نفع و سود آن اول از همه به خود ما می رسد.                      

 

[ چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ ] [ 19:23 ] [ آشنا ]

امام هادی علیه‏السلام سحرگاه روز پانزده ذیحجه قدم به عرصه گیتی نهاد تا وجود تابناکش روشنایی بخش تاریکی‏های جهل و بی‏ایمانی شود.

نوزادی در آینده‏ای نه چندان دور مایه سربلندی و افتخار اسلام شد. امام دهم ادامه دهنده رسالت خطیر امامان ماقبل خویش بود. میلاد با سعادت و پر برکت امام علی النّقی علیه‏السلام بر تمامی دوست‏داران خاندان نبوّت و شیعیان جهان مبارک باد.
محل ولادت
دهمین ثمره باغ ولایت و دوازدهمین نهال عصمت و طهارت و نخستین فرزند پیشوای نهم در یکی از محلات مدینه، شهر نورانی پیامبر بزرگوار اسلام، در محلی به نام «صریا» دیده به جهان گشود. میلادش به پیشگاه مقدس خاندان عصمت و طهارت مبارک باد.
نام و القاب حضرت
در چنین روزی هنگامی که خورشید اشعه تابناک خود را بر روی زمین می‏گسترد، ماه نورافشان امامت و مولود مسعود خاندان ولایت، امام هادی علیه‏السلام دیده به جهان گشود. پدر بزرگوارش او را به زیباترین نامی‏که در خاندان رسالت سابقه داشت نامید و نام علی بر وی نهاد. بعضی ازالقاب مبارک حضرت علیه‏السلام هادی، ناصح عالم،فقیه، امین، عسکری، دلیل، فتّاح، نقی، و مرتضی است؛ چنان که امروز بیشتر شیعیان و دوست‏داران اهل بیت علیه‏السلام حضرت را با لقب مشهور «هادی» می‏شناسند.
مادر حضرت هادی علیه‏السلام
حضرت هادی علیه‏السلام فرزند اول حضرت جواد علیه‏السلام است. مادر عزیز و مهربانش، سَمانه نام داشت و از شاهزادگان رومی‏بود که به اسارت لشکر مسلمانان درآمد و به عنوان «ام ولد» آزاد شد و افتخار همسری امام نهم را پیدا کرد. وی در نهایت فداکاری و دلسوزی و از بانوان صالح و درستکار و پاکدامن روزگار بود و از پشتیبانان سرسخت امامت و خلافت الهی و نسبت به مقام ولایت آشنا و آگاه بود.
دانش امام هادی علیه‏السلام
حضرت هادی علیه‏السلام فرزند دریای دانش و معرفت و میوه درخت امامت و ولایت، و همچون پدران خویش از فضل و دانش سرشار بهره‏مند بود آن حضرت هفت سال و اندی تحت تربیت الهی و معنویِ پدر زندگی کرد و بعد از وفات پدراز درخشان‏ترین و برجسته‏ترین چهره‏های علمی اسلام بود و مشکلات فقهی و علمی جهان اسلام را با دانش و بینش خود حل و فصل می‏فرمود.
سیمای حضرت هادی علیه‏السلام
حضرت امام هادی علیه‏السلام علاوه بر روشنایی ضمیر چهره‏ای درخشان و دوست داشتنی داشت. آنان که امام را دیده‏اند، نقل کرده‏اند که آن گرامی‏قامتی متوسط، چهره‏ای سپیدِ آمیخته به سرخی، چشم‏هایی درشت، ابروهایی گشاده و سیمایی شاداب و دلگشا داشت، به طوری که هرکه غمگین بود و به ایشان نظاره می‏کرد اندوهش را از یاد می‏برد.
عرض تبریک به امام زمان
بارِ دیگر فرزندی از دودمان پاک رسول‏اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به دنیا آمد و زمین را به روشنایی وجودش متبرک ساخت. صدای کودکی معصوم از خانه امام جواد بلند شد که در آینده‏ای نه چندان دور روشنی بخش محفل شیعیان و دوست داران حق و حقیقت می‏شد. بار دیگر روح قدسی در کالبد انسانی از سلاله پیامبر علیه‏السلام دمید و چراغ روشنی بخش ظلمات جهل و بی‏ایمانی شد. میلاد سعید امام هادی علیه‏السلام ، امام دهم شیعیان، را به حضور فرزند گرامی‏اش، امام زمان(عج) تبریک و تهنیت می‏گوییم.
تسلط بر زبان‏های گوناگون
از آن جا که دانش خاندان رسالت از منبع وحی و الهام سرچشمه می‏گیرد توانایی‏هایی در وجود امامان و اولیای الهی نهفته است که در انسان‏های معمولی نیست؛ زیرا آنان در مکتب وحی الهی پرورش پیدا می‏کنند و برای هدایت جامعه انسانی آماده می‏شوند. امام هادی علیه‏السلام ، دهمین امام شیعیان، از همان دوران کودکی از دانش الهی برخوردار بود. گاهی در محیط‏های عربی با یک ترک با زبان ترکی گفتگو می‏کرد و دیگر هنگام با علی‏ابن مهزیار اهوازی چنان به فارسی صحبت می‏فرمود که گویی از فارسی زبانان است.
نشانه‏ای از نفوذ در دل‏ها
با وجود آن همه مخالفت و مبارزه پنهان و آشکاری که خلیفه معاصر، متوکّل، در برابر نفوذ و محبوبیّت امام هادی علیه‏السلام به کار می‏برد و همیشه در صددِ خاموش ساختن این مشعل فروزان الهی بود، محبوبیت امام روز به روز گسترده‏تر می‏شد. تا حدّی که اشعه تابناک آن تا اندرون حرمسرای خلیفه نیز نفوذ کرده بود. نقل شده است که مادر خلیفه اعتقاد استوار و بی‏ریایی نسبت به امام هادی علیه‏السلام داشت و او را انسان شریف و شایسته‏ای می‏دانست و در عرض حاجت به پروردگار متعال امام را وسیله و شفیع خود قرار می‏داد.
مذمت روزگار
یکی از یاران امام هادی علیه‏السلام که نزد حضرت می‏رفت در بین راه اتفاقا با یک «اسب سوار» برخورد می‏کند و انگشت و شانه‏اش آسیب می‏بیند. وقتی به محضر امام هادی علیه‏السلام می‏آید امام او را پانسمان می‏کند. او به حضرت می‏گوید: امروز عجب روز شومی‏بود. خداوند مرا از شرِّ آن نگه دارد. حضرت هادی علیه‏السلام به این سخنش ایراد می‏گیرد و می‏فرماید: کردار شماست که موجب کیفر و پاداش است. یقین داشته باشیدکه تنها جزا دهنده در دنیا و آخرت خدای یکتاست و هرگز ایّام و گردش روزگار در خلقت و افعال پروردگار عالم کوچک‏ترین دخالتی ندارد.
جدال و برتری جویی
امام هادی علیه‏السلام درباره بحث‏های بی‏ثمر و جِدال‏آمیز می‏فرمایند: بحث‏های خصومت‏آمیز، درستی‏های کهن را از میان می‏برد و پیوندهای محم را گسسته می‏سازد. کم‏ترین ضرر این بحث‏ها آن‏است که هر یک از دو طرف می‏خواهد بر دیگری غلبه کند و برتری یابد و این خود مایه اصلی جدایی و پراکندگی است.
جاذبه معنوی امام علی‏النقی علیه‏السلام
محمد بن حسن علوی می‏گوید من و پدرم بر درِ سرای متوکل، خلیفه عباسی، ایستاده بودیم. من در آن هنگام کودکی بودم و در آن سرا جماعت بسیاری حضور داشتند در این هنگام حضرت امام هادی علیه‏السلام وارد شد. تمام حضار به احترام حضرت پیاده شدند تا آن که امام وارد خانه شدند. بعضی از آن جماعت جاهل صفت به بعضی دیگر گفتند ما چرا برای این جوان پیاده شویم. نه شرافتش از ما بیشتر است و نه سنّش. به خدا سوگند که برای او پیاده نخواهیم شد. ابوهاشم رو به جمعیت کرد و گفت به خدا سوگند که با دیدن هیبت و وقار سرشارش ناخود آگاه پیاده خواهید شد. و حضرت امام هادی علیه‏السلام تشریف آوردند و جماعت چون نظرشان به جمال حضرت افتاد، همگی به احترام او پیاده شدند و از تاثیر معنوی امام بر خود و جلال و جذبه ایشان تعجّب کردند.
مولودی از سلاله پاک پیغمبر
در صبح درخشان و زیبایی در خانه امام جواد علیه‏السلام فرزندی پاک به دنیا آمد که با قدوم مبارکش زمین را نورانی ساخت. با تولد امام دهم غنچه‏های علم و معرفت و ایمان شکفت و دل‏های مؤمنان شاد شد. زمین و زمان بار دیگر شاهد میلاد با سعادت فرزندی از سلاله پاک پیغمبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود. امام علی‏النقی علیه‏السلام نمونه کامل پرورش نبوی بودند و سیرت ایشان همان سیرت امامان گذشته و راه و روشِ رسول اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود.
مقام الهی حضرت امام هادی علیه‏السلام
ابوهاشم می‏گوید: متوکل محلی بنا کرده بود که در آن جا افراد به ملاقاتش می‏آمدند و در ان پنجره‏های مشبک قرار داده بود و کبوتران و مرغان آوازخوان و انواع پرندگان را نگهداری می‏کرده، به طوری که نه متوکل صدای کسی را می‏شنیدند و نه کسی صدای او را. لیکن چون حضرت امام هادی علیه‏السلام وارد آن مجلس می‏شد، پرندگان ساکت می‏شدند و هیچ صدایی شنیده نمی‏شد و هنگامی که حضرت خارج می‏شدند دوباره شروع به خواندن می‏کردند. این موضوع برای متوکّل دردناک بود که حتی مرغان هوا نیز به مقام الهی حضرت هادی علیه‏السلام واقف‏اند.
امام هادی علیه‏السلام و مجلس بزم
شبی متوکل امام هادی علیه‏السلام را به بزم شرابخواری خویش احضار کرد. متوکل در صدر مجلس مشغول میگساری بود و امام علیه‏السلام را در کنار خود جای داد. متوکل برای تحقیر آن بزرگوار با کمال بی‏شرمی جام شرابی که در دست داشت به امام علیه‏السلام تعارف کرد. چون امام مقاومت و نکوهش کردند، متوکل به ایشان گفت: پس شعری بخوان و مجلس ما را رونق ده. او نمی‏دانست که صاعقه‏های آتش بار سخنان امام بر سرش فرو می‏بارد. امام علیه‏السلام شروع به خواندن اشعار عبرت‏انگیز و هشدار دهنده‏ای فرمودند که در آن از منزل نهایی ستمکاران و شهوت‏پرستان و سرانجام شرابخواران یاد کردند و چنان تصویری در برابر چشمان‏شان ترسیم فرمودند که مستی از سرشان پرید عیش‏شان منغّص شد.
اقتباسی از اشعار امام هادی علیه‏السلام
بعضی از اشعار عبرت‏انگیز امام هادی (ع) که با هدف روشن ساختن عاقبت جایگاه ستمگران است بدین ترتیب است .آنان در قله‏های مرتفع منزل گزیدند و مردان مسلح را به پاسداری از آن منازل گماشتند.لیکن آنان را از گزند مرگ حتمی نجات نداد و از آن کاخ‏ها و قله‏های سر به فلک کشیده با فلاکت و بدبختی به دورن گودال مرگ فرود آمدند. سپس فریادی برخاست و بانگ زد: کجا رفتند آن تاج‏ها و زینت‏ها و آن شکوه و شوکت؟
کجا رفتند آن چهره‏های نازپرورده‏ای که در پس پرده‏های رنگارنگ، خویشتن را از دیگران ممتاز ساختند؟ سرانجام قبر آنان را رسوا ساخت و آن چهره‏های شاداب و نازپرورده جولانگاه کرم‏های زمین شد.
آنان مدت درازی در دنیا خوردند و آشامیدند، لیکن امروز غذای کرم‏ها و حشرات زمین شدند.
تمام عمر خود را در دنیا به ساختن منازلی صرف کردند که آن‏ها را از گزند طوفان حوادث ایمن سازد، لیکن با شنیدن بانگ کوچ آن خانه‏ها و اهل و عیال را ترک گفتند و رفتند....
جود و بخشش و تقویت اراده
ابوهاشم از اصحاب امام هادی علیه‏السلام می‏گوید: چنان سختی معیشتی به من روی آورد که چاره‏ای جز اظهارنیاز به پیشگاه سرور سخاوتمندان، امام هادی علیه‏السلام نداشتم. به حضور امام شرف‏یاب شدم. تا نشستم فرمودند: ابوهاشم توانایی به جا آوردن سپاس یک از نعمت‏های الهی را داری؟ من نتوانستم پاسخ بگویم. امام علیه‏السلام شروع به شمردن نعمت‏های الهی کردند و فرمودند: آیا از این که خداوندبه تو توفیق ایمان عنایت فرموده و به سبب آن بدنت را از آتش دوزخ مصون داشته، یا از این که نعمت عافیت و سلامت یا نعمت قناعت به تو عنایت فرموده و تو را از ذلت و حقارت مصون داشته است، از او سپاسگذاری می‏کنی؟ سپس سفارش فرمودند که صد دینار به من بدهند؟!
فرزندان امام دهم علیه‏السلام
امام هادی علیه‏السلام دارای پنج فرزند به نام‏های ابومحمد معروف به ـ حسن عسگری علیه‏السلام ـ، محمد بزرگترین آنان، حسین، جعفر و دختری به نام عایشه بود.
راه و رسم امام علیه‏السلام
امام هادی علیه‏السلام زندگی ساده و بی‏آرایشی داشت. همیشه با مردم و در عمق اجتماع بود. ایشان نمونه انسان کامل بودند.
داروی یک بیمار
زید بن علی‏بن الحسین می‏گوید: در سامرا به بستر بیماری افتاده بودم و سخت در تاب و تب و اضطراب به سر می‏بردم. در دل شب طبیبی به بالینم آوردند و نسخه‏ای برای من نوشت که به دست آوردن آن در شب امکان نداشت. تصمیم گرفتیم که صبح آن را تهیّه کنیم. ولی درد همچنان به شدّت مرا می‏آزرد. وقتی پزشک رفت دیدم خدمتکار امام هادی علیه‏السلام وارد شد و با خود کیسه‏ای همراه داشت. وقتی کیسه را باز کرد، دیدم همان دوایی است که دکتر سفارش کرده است. خدمتکار امام گفت: ابوالحسن علیه‏السلام به شما سلام می‏رساند و می‏فرماید این دارو را به این ترتیب میل کنید، شفا خواهید یافت. من طبق دستور امام رفتار کردم و شفا یافتم.
نام او را محمد انتخاب کن
ایوب پسر نوح می‏گوید: به امام هادی علیه‏السلام نوشتم من در انتظار مولودی هستم. از شما درخواست می‏کنم که دعا فرمایید خداوند متعال پسری به من عطا کند. امام در پاسخ مرقوم داشتند هنگامی که نوزاد به دنیا آمد، نام او را محمد بگذار. خداوند متعال به من پسری عنایت فرمود که نامش را مطابق فرموده امام علیه‏السلام محمد گذاشتم.
بهتر از پسر
یحیی پسر زکریا می‏گوید: من در انتظار نوزادی بودم. به امام هادی علیه‏السلام نوشتم دعا فرمایید که آن نوزاد پسر باشد. امام در پاسخ نامه من مرقوم داشتند بسا از دختران بهتر از پسرانند. پس از مدتی خداوند متعال به من دختری عنایت فرمود.
احترام به حضرت هادی علیه‏السلام
رسم متوکل این بود که هر وقت امام هادی علیه‏السلام وارد می‏شدند، فوق‏العاده احترام می‏کرد. حتی دستور داده بود که همه در مقابل او متواضع باشند. روزی حسودان به متوکل گفتند که تو به دست خود خلافت را از میان می‏بری. متوکل فرمان داد کسی به حضرت احترام نکند. حضرت بعداز چند لحظه وارد شدند. اما این بار هم همه احترام گذاشتند و استقبال کردند. وقتی حضرت رفتند همه از خود می‏پرسیدند چه شد؟ چرا بلند شدی و چرا استقبال کردی؟
متوکل و امام هادی علیه‏السلام
کاتب معتز می‏گوید: شبی پیش متوکل رفتیم و او را غضبناک دیدیم. او به چند نفر از غلامان خود امر کرد که حضرت هادی علیه‏السلام را بیاورند. مرتب زیر لب می‏گفت او را می‏کشم، بدن او را می‏سوزانم. ناگهان حضرت با کمال شهامت و وقار وارد شد. متوکل به استقبال رفت، تواضع کرد، صورت حضرت را بوسید و پهلوی خود نشاند و پرسید این وقت شب کجا بودید؟ حضرت فرمودند: تو دنبالم فرستاده‏ای. گفت: دروغ گفته‏اند و آن گاه حضرت را بدرقه کرد.
امام هادی علیه‏السلام در مجلس متوکل
روزی متوکل در مجلس خود برای اعتراف گرفتن از امام هادی علیه‏السلام پرسید: فرزندان پدرت درباره عباس بن‏عبدالمطلب چه نظری دارند؟ امام علیه‏السلام فرمودند: شمای خلیفه بگویید که فرزندان پدرم در مورد کسی که خداوند اطاعت فرزندان او را بر مردم واجب کرده است، چه نظری دارند.
متوکل از این پاسخ خوشحال شد و گمان کرد امام از خاندان بنی‏عباس تعریف کرد. در صورتی که هدف امام از این جمله این بودکه به خلیفه برساند خلافت و ولایت خاندان رسالت از جانب پروردگار عالم تعیین شده است و خلافت آنان همانند دیگر حکومت‏ها نیست.
چرا عسگری گویند؟
حضرت امام علی‏النقی علیه‏السلام و فرزندش امام حسن عسگری علیه‏السلام را در سامرا نگاه داشتند. چون آن مکان مرکز ارتش عباسی تا عصر متوکل بود. آن دو بزرگوار را عسگری نام نهادند.

 

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ ] [ 16:8 ] [ آشنا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب