حقيقت
بیائید صداقت داشته باشیم 
قالب وبلاگ
شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام
عمه، بابایم کجاست؟

اسارت دشوار و یتیمی دردی عمیق است. یک سه ساله، چگونه می تواند تمام رنجِ تشنگی و زخم تازیانه اسارت و از آن بدتر، درد یتیمی را به جان بخرد، آن هم قلب کوچکِ سه ساله ای که تپیدن را از ضربانِ قلب پدر آموخته و شبی را بی نوازش او به صبح نرسانده است. امّا... امّا او رقیه حسین است و بزرگی را هم از او به ارث برده است. رقیه پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ می گیرد و لحظه ای آرام ندارد، با نگاه های کنجکاوش از هر سو ـ تمام عشقش ـ پدرش را می جوید و سکوتِ عمه، سؤال او را بی جواب می گذارد و او باز هم می پرسد: «عمه، بابایم کجاست؟...»
لحظه های بی قرار
این جا خرابه های شام، منزل گاه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است. رقیه با اسیران دیگر وارد خرابه می شوند، اما دیگر تاب دوری ندارد. پریشان در جست و جوی پدر است. امشب رقیه، فقط پدر و نوازش های پدر را می خواهد. امشب رقیه علیهاالسلام است و عمه، امشب رقیه علیه السلام است و سر بابا، امشب ملائک آسمان از غم دختر حسین علیه السلام در جوش و خروشند، امشب شب وداع رقیه علیهاالسلام و زینب علیهاالسلام است. او در آغوش عمه، بوی پدر را به یاد می آورد و دستان پر مهر او را احساس می کرد.
گل نازدانه پدر
رقیه ...رقیه نجیب! ای مهتاب شب های الفت حسین! ای مظلوم ترین فریاد خسته! گلِ نازدانه پدر و انیس رنج های عمه!
رقیه... رقیه کوچک! ای یادگار تازیانه های نینوا و سیل سیلی کربلا! دست های کوچکت هنوز بوی نوازش های پدر را می داد، و نگاه های معصوم و چشمان خسته ات، نور امید را به قلب عمه می تاباند.
رقیه... رقیه صبور! بمان، که بی تو گلشن خزان دیده اهل بیت، دیگر بوی بهار را استشمام نخواهد کرد، تو نوگل بهشتی و فرشته زمینی، پس بمان که کمر خمیده عمه، مصیبتی دیگر را تاب نخواهد آورد.
غربتِ خرابه
یا رب امشب چه شبی است. در و دیوار فرو ریخته این خرابه غزل کدامین خداحافظی را می سرایند؟ زینب، این بانوی نور و نافله های نیمه شب، دستی به آسمان دارد و دستی بر سر رقیه؛ بخواب عزیز برادرم!
باز هم رقیه علیهاالسلام و گریه های شبانه، باز هم بهانه بابا و بی قراری هایش، و این بار شامیان چه خوب پاسخ بی قراریِ رقیه علیهاالسلام را می دهند و سر حسین علیه السلام را نزد او می آورند.
آن شب، هیچ کس توان جدا کردن رقیه علیهاالسلام را از سرِ بابا نداشت. تو با سرِ بابا چه گفتی؟ چشم های پدر، کدامین سرود رفتن را برایت خواند که مانند فرشته ای کوچک، از گوشه خرابه تا عرش اعلا پر کشیدی و غربتِ خرابه را برای عمه به جای نهادی.
متاب ای ماه، متاب!
امشب، غم گین ترین ماه، آسمان دنیا را تماشا می کند. آسمان! چه دل گیری امشب، گویی غم مصیبتی به گستردگی زمین، قلبت را می فشرد. امشب فرشته های سیاه پوش، بال در بال هم، فوج فوج به زمین می آیند و ترانه غم می سرایند. در و دیوار خرابه، از اندوه زینب علیهاالسلام ، بر سر و سفیر می کوبند. امشب چشمه های آسمان، از گریه خونین زینب علیهاالسلام ، خون می بارد و چهره زمین از وسعت اندوه، تاریک است. متاب امشب ای ماه، متاب! هیچ می دانی، امشب گیسوان پریشانِ رقیه، به خواب کدامین نوازش رفته است؟ متاب که دردهای آشکار بسیار است. متاب که زخم های بی شمار بسیار است. متاب که دل پر شرار زینب علیهاالسلام به شراره جدایی نازنینی دیگر، در سوز و گداز است. متاب که امشب خرابه شام، از داغ سه ساله گل حسین، تیره ترین خرابه دنیاست. متاب ای ماه، متاب!
آرام نازنین عمه
آرام نازنین عمه! آرام، مبادا شامیان صدای گریه و بی تابی دختر حسین را بشنوند. این خرابه کجا و آغوش گرم و نوازش های مهربان بابا کجا؟ این سر بریده بابا و این دختر کوچک حسین. هر چه می خواهد دل تنگت، بگو. بابا، امشب به مهمانی دلِ بی قرارت آمده، بگو از سیلی خوردن ها و تازیانه ها و آتش خیمه های عصر عاشورا. بگو از درد غربت و محنت غریبی، بگو از صورت های نیلی و اسیری و بیابان های بی رحمی. بگو از بی شرمی یزیدیان و کوفیان سست پیمان و استقبال شامیان، آرام، نازنین عمه! آرام. اکنون تو، به مهمانی بابا می روی. سفر به سلامت!
اندوه هجرت
امشب به وعده گاه نخستین باز می گردی. آن جا پدر و ملائک، به اشتیاق، در انتظار تو هستند. امشب آسمان گرفته و تاریک است و باد خزان غبار مرگ می پاشد. گریه امان اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را بریده است و عشق از غم این هجران، و اندوه هجرت تو گل تازه شکفته و معطری که در قلب بهار می پژمرد، زار می نالد، آرام و قرار زینب علیهاالسلام ، رفته است. سرانجام آن لحظه فرا رسید و رقیه علیهاالسلام کوچک زینب، از خاک تا افلاک پر کشید.
تو را چه بنامم
تو را چه بنامم، که ناب تر از شبنم های صبح گاه بر گلبرگ تاریخ نشسته ای. تو را چه بسرایم که آوازه برکت و کرامتت، موج وار، همه دل ها را به تلاطم در آورده است. تو را چه بنامم که بیش از سر بهار در آغوش بابا، طعم زندگی را نچشیدی و مانند او، غریبانه از غربت این غریبستان خاکی بار سفر بستی. پس سلام بر تو، روزی که به عالم خاکی گام نهادی و روزی که به افلاک پر کشیدی.
میلاد نوگل امام حسین علیه السلام
امام حسن مجتبی علیه السلام ، به برادرش امام حسین علیه السلام وصیت نمود که با ام اسحاق که همسرش بود وصلت کند. امام حسین علیه السلام به سفارش برادر عمل کرد و ثمره آن ازدواج، دختر نازدانه ای به نام رقیه شد. با تولد حضرت رقیه علیهاالسلام در سال 57 قمری، مدینه نور دیگری گرفت و خانه کوچک امام، گرمای تازه ای یافت. دیری نپایید که ام اسحاق جان به جان آفرین تسلیم کرد و رقیه کوچک از نعمت مادر محروم شد. امام حسین علیه السلام او را در آغوش پر مهر خویش، بزرگ کرد و پیوسته به خواهرش زینب علیهاالسلام سفارش می فرمود که برای رقیه علیهاالسلام مادر باشد و به او محبّت کند.
بی مادری حضرت رقیه علیهاالسلام ، پرستاری های حضرت زینب علیهاالسلام و سفارش های حضرت امام
حسین علیه السلام باعث شده بود، پیوندی عمیق، بین حضرت زینب علیهاالسلام و حضرت رقیه علیهاالسلام پدید آید.
رقیه در کربلا
از لحظه ورود کاروان به کربلا، رقیه لحظه ای از پدر جدا نمی شد، شریکِ غم ها و مصیبت های او بود و با دیگر یاران امام از درد تشنگی می سوخت. یکی از افراد سپاه یزید می گوید:
من در میان دو صف لشکر ایستاده بودم، دیدم کودکی از حرم امام حسین علیه السلام بیرون آمد، دوان دوان خود را به امام رسانید، دامن آن حضرت را گرفت و گفت: ای پدر، به من نگاه کن! من تشنه ام. این تقاضای جان سوز آن دختر تشنه کام و شیرین زبان، چون نمکی بر زخم های دل امام بود و او را منقلب کرد، بی اختیار اشک از چشمان اباعبداللّه علیه السلام جاری گردید و با چشمی اشک بار فرمود: «دخترم، رقیه! خداوند تو را سیراب کند؛ زیرا او وکیل و پناه گاه من است.» پس دست کودک را گرفت و او را به خیمه آورد و او را به خواهرانش سپرد و به میدان برگشت.
رقیه و سجاده پدر
گاه سجاده امام حسین علیه السلام ، با دست های کوچک حضرت رقیه علیهاالسلام باز می شد و او به انتظار پدر می نشست تا می آمد و در آن سجاده به نماز می ایستاد و رقیه علیهاالسلام از آن رکوع و سجود امام لذت می برد. در کربلا نیز رقیه علیهاالسلام ، هر بار هنگام نماز، سجاده امام را می گشود. ظهر عاشورا به عادت همیشگی منتظر بابا بود، ولی پس از مدتی، شمر وارد خیمه شد و رقیه علیهاالسلام را کنار سجاده پدر دید که سراغ او را می گرفت، آن ملعون نیز جواب این سؤال را با سیلی محکمی که به صورت کوچک او نواخت، پاسخ گفت.
رقیه در راه شام
کاروان کربلا، از کوفه راهی شام شد، همان کاروانی که اهل بیت پیامبر بودند و به اسیری از کربلا آورده شده بودند، در بین راه که سختی و مشکلات بر رقیه کوچک فشار آورده بود، شروع به گریه و ناله کرد. یکی از دشمنان چون آن فریاد و ضجه را شنید، به رقیه علیهاالسلام گفت: ای کنیز، ساکت باش؛ زیرا این با گریه تو ناراحت می شوم. آن حضرت بیشتر اشک ریخت، بار دیگر آن نامرد گفت: ای دختر خارجی، ساکت باش. حرف های زجر دهنده آن مرد، قلب رقیه علیهاالسلام را شکست، رو به سر پدر فرمود: ای پدر! تو را از روی ستم و دشمنی کشتند و نام خارجی را هم بر تو گذاردند، پس از این جمله ها، آن دشمن خدا، غضب کرد و با عصبانیت رقیه را از روی شتر بر زمین انداخت.
رقیه در خرابه شام
بعد از ورود اهل بیت امام حسین علیه السلام به شام، آنان را در خرابه ای نزدیک کاخ سبز یزید جای دادند. روزها آفتاب و شب ها، سرما به شدت آنان را اذیت می کرد. علاوه بر آن، نگاه مردم شام که به تماشای خرابه نشینان می آمدند، داغی جان سوز بود. روزی حضرت رقیه علیهاالسلام ، به جمع شامیان که در حال برگشتن به خانه های خود بودند، اشاره کرد و ناله ای دردناک از دل برآورد و به عمه اش گفت: ای عمه، اینان کجا می روند؟ آن حضرت فرمود: ای نور چشمم اینان ره سپار خانه و کاشانه خود هستند. رقیه گفت: عمه جان مگر ما خانه نداریم، و زینب علیهاالسلام فرمود: نه، ما در این جا غریبه هستیم و خانه ای نداریم، خانه ما در مدینه است. با شنیدن این سخن، صدای ناله و گریه رقیه بلند شد.
رقیه و خواب پدر
سختی های اسارت، رقیه علیهاالسلام را به شدت می رنجاند و او یک سره بهانه بابا را می گرفت، شبی در خرابه شام و در خواب، پدر را دید، چون از خواب برخاست و چشم گشود، خود را در خرابه یافت و از پدر نشانی ندید. از عمه سراغ پدر را گرفت و زینب علیهاالسلام بسیار گریه کرد و رقیه علیهاالسلام نیز با عمه گریست. آن شب باز صدای عزاداری زنان اهل بیت بلند شد؛ مجلسی که نوحه سرایش رقیه علیهاالسلام بود. از سر و صدای اهل بیت، یزید از خواب بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ به او خبر دادند که کودکی سراغ پدرش را گرفته است. یزید دستوری داد، سر پدرش را برای او ببرند.
این دستور یزید نشان از رذالت و شقاوت طینت او بود و برگی دیگر از دفتر مظلومیت های بی شمار اهل بیت را گشود.
پرواز به سوی پدر
وقتی به دستور یزید، سر پدر را برای رقیه علیهاالسلام آوردند، رقیه سر را در بغل گرفت و عقده های دل را باز کرد و هر چه می خواست با سر بابا گفت. آن شب رقیه علیهاالسلام ، گم شده خود را یافته بود، اما بی نوازش و آغوش گرم. پس لب هایش را بر لب های بابا گذاشت و آن قدر گریست تا جان به جان آفرین تسلیم کرد. پشت خمیده زینب علیهاالسلام شکست، رو به سر برادر فرمود: آغوش بگشا که امانتت را باز گرداندم. دیگر کسی ناله های شبانه رقیه علیهاالسلام را در فراق پدر نشنید.
وداع زینب علیهاالسلام با رقیه علیهاالسلام
وقتی کاروان اسیران کربلا، به مدینه بر می گشت، غمی جان کاه وجود زینب علیهاالسلام را می آزرد؛ چگونه از خرابه و شام دل بکند؟ نو گلی از بوستان حسین علیه السلام در این خرابه آرمیده، شام بوی رقیه علیهاالسلام را می دهد، رقیه ای که یادگار برادر بود و نازدانه پدر و در دست زینب علیهاالسلام امانت. زینب علیهاالسلام بی رقیه چگونه به کربلا و مدینه وارد شود؟ غم سراسر شام را گرفته و گریه ها، باز هم سکوت شهر را در هم شکسته است.
راز دل با پدر
هنگامی که در خرابه شام، سر پدر را نزد رقیه علیهاالسلام آوردند، آن دختر کوچک بسیار گریست و سخنانی بر زبان آورد که شیون اهل بیت علیه السلام را بلند کرد و آتش بر دل زینب علیهاالسلام نشاند:
پدر جان! کدام سنگ دلی سرت را برید و محاسن تو را به خون پاکت خضاب کرد؟
پدر جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پس از مادر از غم فراق او به دامان تو پناه می آوردم و محبت او را در چشم های تو سراغ می گرفتم، اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟
پدر جان! پس از تو چه کسی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود، تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟
پدر جان! پس از تو چه کسی غم خوار چشم های گریان من خواهد بود؟
پدر جان! در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمه ها را سوزاندند، طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر بی حجاز سوار کردند و ما را اسیران از کوفه به شام آوردند.
شام، حرم یادگار حسین علیه السلام
رقیه کوچک و یادگار حسین علیه السلام ، پس از رحلت در خرابه شام، همان جا مدفون گردید، کم کم مقبره ای به روی قبر بی چراغ او ساخته شد و بارگاهی برای عاشقان شد. حرمش، میعادگاه عاشقان دل سوخته اباعبداللّه است. بوی حسین، از هر گوشه اش روح و جان را می نوازد. نیازمندان، دست حاجت به سویش دراز می کنند و خسته دلان بار سنگین دل را در کنار او می گشایند. زیارت حرم و بارگاهش آرزوی هر دل داده ای است.
شهادت حضرت رقیه در سروده شاعران
سوختم ز آتش هجر تو پدر تب کردم     روز خود را به چه روزی بنگر شب کردم
تازیانه چو عدو بر سر و رویم می زد     ناامید از همه کس روی به زینب علیهاالسلام کردم
* * *
اشک یتیم
ای عمه بیا تا که غریبانه بگرییم     رو از وطن و خانه، به ویرانه بگرییم
پژمرد گل روی تو از تابش خورشید     در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم
لبریز شرای عمه دگر کاسه صبرم     بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم
نومید ز دیدار پدر گشته دل من     بنشین به کنارم، پریشانه بگرییم
گردیم چو پروانه به گرد سر معشوق     چون شمع در این گوشه کاشانه بگرییم
این عقده مرا می کشد ای عمه     پیش نظر مردم بیگانه بگرییم
[ یکشنبه هفدهم آذر 1392 ] [ 7:8 ] [ آشنا ]
آیت الله جوادی آملی:
بعد از دست‌ دادن‌ با آمریکا انگشتان‌ را بشمارید
[ شنبه نهم آذر 1392 ] [ 8:44 ] [ آشنا ]
حضرت آیت الله بهحت در مورد دختران دم بخت فرمودند:

اگر دختری ازدواجش سَر نمیگردد و به اصطلاح بَختَش باز نمی شود، نماز جعفر طیار را به جا آورد و پس از آن دعایی را که در کتاب زاد المعاد مجلسی آمده است بخواند (این دعا از امام جعفر صادق(ع) توسط مفضل بن عمر روایت شده است)، و در پی آن به سجده رود و سعی کند که اشک از چشمانش جاری گردد، هر چند به مقداری اندک باشد، و همین که چشمانش را اشک فرا گرفت، حاجتش را از خداوند بخواهد و این عمل را تا زمانی که حاجتش روا شود بجا آورد ( مقصود نماز و توسل به خداوند) و اگر حاجتش روا نگردید بداند که یا این نماز را کم بجا آورده است و یا با اعتقاد کامل نخوانده است!

علاوه بر این حضرت ایت الله بهجت فرموده اند: برای بر آورده شدن این حاجت آیه: « رَبَنا هَب لَنا مِن اَزواجِنا وَ ذُریاتِنا قُرَهَ اَعینِ وَجعَلنا لِلمُتَقینَ اِماما» را فراوان بخوانند.
[ سه شنبه پنجم آذر 1392 ] [ 15:41 ] [ آشنا ]

پیام های اخلاقی و سیاسی قیام حسینی/ عاشورا معرفی رهبری صالح به مردم بود

قیام امام حسین (ع) تجسم و تبلور اصول اخلاقی و ارزشها است و مسائلی همچون صبوری، ایثار، جوانمردی، شجاعت، وارستگی از تعلقات دنیوی نمونه هایی از پیام های اخلاقی عاشورا هستند.

 «عاشورا» حادثه ای نبود که در یک روز در سال 61 هجری اتفاق بیفتد و از قبل و بعد خود جدا باشد. وقتی سخن از «پیام عاشورا» ست، تنها به این معنی نیست که امام حسین (ع)  و شهدای کربلا ، به صورت رسمی و مشخص به مردم آن زمان یا زمان های آینده چه دستوری داده اند، بلکه شامل درسهایی هم که ما از عاشورا می گیریم می شود.

عاشورای حسینی تجسم و تبلور مفاهیم و ارزشها است. مسائلی همچون صبوری، ایثار، جوانمردی ، شجاعت وارستگی از تعلقات نمونه هایی از «پیام اخلاقی» عاشورا است. پس اولین پیام عاشورا، «پیام های اخلاقی» می باشد.

-پیام های اخلاقی
امام حسین (ع) می فرماید: مرگ با عزت بهتر از حیات ذلیلانه است. این نگرش به زندگی، ویژه آزادگان است.
نهضت عاشورا جلوه ی بارزی از آزادگی در مورد امام حسین (ع) و خاندان و یاران شهید اوست و اگر آزادگی نبود، امام تن به بیعت می داد و کشته نمی شد.

صحنه کربلا نیز جلوه دیگری از این آزادگی بود که از میان دو امر شمشیر یا ذلت، مرگ با افتخار را پذیرفت و به استقبال شمشیرهای دشمن رفت. «ایثار» یکی از پیام های اخلاقی در صحنه عاشورا بود که نخستین ایثارگر، سیدالشهدا بود که حاضر شد خود را فدای دین خدا کند و رضای او را بر همه چیز برگزیند.

داشتن تکیه گاهی قدرتمند و استوار در شداید و حوادث و «توکل بر خدا» هم یکی از آثار اخلاقی عاشورا بود که امام حسین در آغاز حرکت خویش از مدینه ، این راه را برگزیدند.

«شجاعت» عاشوراییان ریشه در اعتقادشان داشت. آنان که به عشق شهادت می جنگیدند، از مرگ ترسی نداشتند. عاشورا الهام بخش شجاعت به مبارزان بوده است.

 - پیام های سیاسی

اسلام، دینی است که بعد سیاسی آن بسیار نیرومند است. عاشورا حرکتی انقلابی بر ضد انحراف سیاسی و دینی حکام مستبد بود و قیام سیدالشهدا سرشار از بار سیاسی است. اسارت مردم در چنگ حکومت ظالمانه و تلاش برای رهایی آنان و سپردن زمامداری به امام به قصد گسترش حق و عدل در جامعه، گوشه ای از این بعد را نشان می دهد و حرکت امام حسین (ع) و خاندان و یارانش جهت آگاهی بخشی به توده های مردم و ترسیم سیمای رهبر شایسته و افشای چهره ی والیان بی دین و دنیا پرست و ستمگر گوشه ای دیگر را.

از مهمترین اصول عاشورا و اسلام "ولایت" است. نظام سیاسی اسلام و شیوه حکومتی دین بر پایه ولایت است. ولایت در اسلام بر پایه لیاقت و صلاحیت است و صالح ترین فرد برای زمامداری مسلمانان امامان معصوم بودند. امام حسین (ع) ولایت را حق خویش می دانست، مردم را به سوی آن فرا می خواند و به آن احتجاج می کرد.

تداوم این ولایت در عصرهای پس از عاشورا، گردن نهادن به رهبری خدایی و تسلیم بودن در مقابل اولیا خدا و کسانی است که در دین برای آنان «ولایت» قائل شده اند.

از سرمایه های مهم نهفته در حرکت عاشورا، معرفی «رهبری صالح» به امت اسلام و انشای رهبران ناشایست است. در عصر امام حسین حق در وجود آن حضرت متجلی بود و باطل در چهره یزید. خط تولی و تبری تنها در عصر امام حسین نبود. پیام عاشورا این است که در میدان های مبارزه حق و باطل در هر جا و هر زمان بی تفاوت نباشید بلکه به یاری حق و تولای ولی خدا قیام کنید.

امر به معروف و نهی از منکر یک عنصر مهم از انگیزه های قیام امام حسین (ع) بود. فریضه امر به معروف و نهی از منکر، تنها در تذکراتی نسبت به بعضی از گناهان جزئی از سوی افراد عادی خلاصه نمی شود، بلکه قیام بر ضد حکومت ستم و تلاش برای اصلاح ساختار سیاسی جامعه و تشکیل حکومتی بر اساس حق و قرآن نیز از مصادیق امر به معروف و نهی از منکر است. پیروان فرهنگ عاشورا، با الهام از حماسه امام حسین نبض پرحرکت جامعه انقلابی اند و نسبت به جریان امور و وضعیت فرهنگی و سیاست حساسیت نشان می دهند و با حضور دائم در میدان امر به معروف و نهی از منکر، عرصه را بر فساد آفرینان تنگ می سازند.

قیام و سیاست کربلا، راه انتقاد از حکومت جور و اعتراض علیه ستم و قیام بر ضد طاغوت را گشود. حادثه سیاسی عاشورا، از یک سو بیدارگرد وجدان ها و برانگیزاننده انسان ها برای مبارزه با ستم و زور بود از سویی رسوا کننده ی حاکمانی که از جعل و غفلت مردم بهره می گرفتند.

یکی دیگر از پیام های عاشورا حضور سیاسی زنان در جامعه بود. عمده ترین محورهایی که می توان از «حضور زن در نهضت عاشورایی» برداشت کرد، اینهاست:
- صبر و پایداری و مقاومت در برابر سختی ها و مصیبت ها چه در طول نهضت و چه پس از حادثه عاشورا.
- شهامت و دلیری در افشای حقایق و گفتن سخن حق در برابر سلطه ی جائر که در اسلام از بزرگترین جهاد محسوب می شود.
- پیام رسانی و تبیین و روشنگری در طول سفر، حتی پس از بازگشت از سفر کربلا به مدینه توسط حضرت زینب (س)-امدادگری- پرستاری، در روز عاشورا،
- مراعات حدود الهی و عفاف و متانت یک زن مسلمان و متعهد حتی در شرایط اسارت وزیر سلطه ی سربازان دشمن

از جلوه های بارز حضور زنان در حماسه عاشورا، تعهد و پایبندی آنان به حرمت ها و احکام ادله و مراعات مسائل حجاب و عفاف است. اهل بیت امام حسین در سفر کربلا، منادی این متانت و عفاف بودند.

[ دوشنبه بیستم آبان 1392 ] [ 9:39 ] [ آشنا ]

 آیا وجود قانون آزادیهای ما را سلب می کند؟ آیا انسان با قبول ولایت ولی الله محدود می شود؟

در اینکه وجود قانون یک سری آزادیهای ما را سلب می کند شکی وجود ندارد. به عنوان مثال رجوع کنیم به قوانین رانندگی در سطح شهر وجود چراغ قرمز مسلماً آزادی ما را در گذشتن از خیابان از ما سلب می کند و این اجازه را به ما نمی دهد که ما به دلخواه و همانطور که دوست داریم بدون هیچ مانعی از خیابان بگذریم. این مسأله در مورد تمام قوانینی گه برای ما در نظر گرفته شده صدق می کند. ولی اگر بخواهیم منصفانه عمل کنیم باید این مسأله را نیز در نظر بگیریم که اگر این قوانین و محدودیتها وجود نداشته باشد چه اتفاقی می افتد؟

 

      با کمی دقت و بررسی متوجه می شویم که نتیجه ی نبودن این قوانین و محدودیتها چیزی جز هرج و مرج نیست که در نتیجه ی این هرج و مرج، زندگی خود ما با سختی ها و مشکلات روبرو می شود. این نوع قوانین و بایدها و نبایدها و بکن ها و نکن ها، در سطح خانواده ها نیز وجود دارد. در خانواده همه در یک زمان غذا می خورند و یا می خوابند ویا به مسافرت می روند، به فرزند امرو نهی می کنند که چه بپوشد و چه بخورد و از او می خواهند که درس بخواند، کوشش کند، ورزش کند و تمامی این مسائل به نفع کل خانواده و کسانی که این مسائل را رعایت می کنند، می باشد.این محدودیتها در امور علمی نیز وجود دارد، مثلا در مورد استفاده از آنتی بیوتیک ما ملزم هستیم که در ساعتی خاص آنرا مصرف کنیم و اگر کسی به دلخواه خود و هر زمانی که بخواهد آنرا مصرف نماید، دارو تاثیر خود را نمی گذارد. پس حتی در این قبیل موارد نیزقوانینی وجود دارد که باید رعایت شود.

 

      از دیگر قانون هایی که برای ما تعریف شده، وارد شدن به خانه از طریق در است. هر گاه بخواهیم وارد منزل کسی شویم، ابتدا باید در بزنیم بعد وارد شویم. اگر کسی دوست داشته باشد بجای در از دیوار وارد شود، او را به جرم دزدی دستگیر خواهند کرد.

 

      پس براحتی و با کمی دقت به این نتیجه می رسیم که درست است که قوانین جلوی قسمتی از آزادی های ما را می گیرد و برای ما محدودیتهایی ایجاد می کند ولی در نهایت این قوانین و محدودیتها به نفع ما و در جهت هموار کردن مسیر زندگی و برداشتن مشکلاتی است که در صورت نبودن قوانین بوجود می آید.

 

      پس با وجود اینکه نمی توان منکر شد که وجود قانون آزادی های ما را سلب می کند ولی با کمی تفکر این مساله محرز می شود که اصلاً بدون وجود قوانین نمی شود زندگی کرد.

 

      پس برای زندگی در هر جامعه ای ملزم به رعایت یک سری قوانین هستیم، برای ورود به هر حریمی باید در راه و طریق ورود به آن را بیابیم. ورود به حریم دین هم باید از دری صورت گیرد و آن در، تنها با پذیرش ولایت ولی خدا باز خواهد شد. تنها در صورتی اعمال ما پذیرفته خواهد شد که از در وارد شویم در غیر این صورت حکم آن دزدی را خواهیم داشت که از دیوار بالا رفته.

 

      ما با پذیرفتن ولایت امیرالمؤمنین- علیه السلام- و ائمه ی معصومین- علیهم السلام- ملزم به رعایت یک سری قوانین هستیم که در ظاهر سختیهایی برای ما به وجود می آورد ولی در نهایت به راحتی به این مسأله می رسیم که وجود این قوانین برای زندگی بهتر ضروری است. و تمامی منافع آن به خود ما می رسد نه به امام. و تمامی ضررهایی که در صورت سرباز زدن از این قوانین حاصل می گردد نیز اول از همه به خود ما برمی گردد. نکتة قابل توجه دیگر این است که گاهی شما معامله گر هستید، یعنی برای بدست آوردن چیزی که می خواهید ملزم به انجام عملی یا پرداخت وجهی هستید. گاهی برای رسیدن شما به مقصودتان پیش نیاز است که کاری انجام دهید حتی اگر طرف مقابل مجانی و بدون چشم داشت کالایش را در اختیار شما قرار داده باشد. مثلاً شما برای مشکل دندانتان به دندان پزشک مراجعه می کنید، پزشک برای معالجه ی شما 20000 تومان پول می گیرد و بعد چند قرص و آمپول و پرهیز و دستور العمل می دهد اگر پزشک بخواهد شما را مجانی و بدون هیچ چشم داشتی شما را مداوا کند، قرص و آمپول و پرهیز و دستور العمل که می دهد، نفعش فقط و فقط برای شماست.

 

      دستورات دین و ائمه ی هدی- علیهم السلام- از نوع دوم است و دستورات و قوانینی که از این طریق برای ما تعیین شده تنها به نفع خودمان می باشد. امام مانند پدری که از هر پدر دیگری مهربانتر است، امتش را از اشتباهات نهی کرده و به درست زیستن امر می کند.

 

پس در نهایت، با وجود اینکه ولایت پذیری ما یک سری محدودیت برای ما بوجود می آوردو یک سری از آزادیهای مارا سلب می کند ولی در نهایت نفع و سود آن اول از همه به خود ما می رسد.                      

 

[ چهارشنبه یکم آبان 1392 ] [ 19:23 ] [ آشنا ]

امام هادی علیه‏السلام سحرگاه روز پانزده ذیحجه قدم به عرصه گیتی نهاد تا وجود تابناکش روشنایی بخش تاریکی‏های جهل و بی‏ایمانی شود.

نوزادی در آینده‏ای نه چندان دور مایه سربلندی و افتخار اسلام شد. امام دهم ادامه دهنده رسالت خطیر امامان ماقبل خویش بود. میلاد با سعادت و پر برکت امام علی النّقی علیه‏السلام بر تمامی دوست‏داران خاندان نبوّت و شیعیان جهان مبارک باد.
محل ولادت
دهمین ثمره باغ ولایت و دوازدهمین نهال عصمت و طهارت و نخستین فرزند پیشوای نهم در یکی از محلات مدینه، شهر نورانی پیامبر بزرگوار اسلام، در محلی به نام «صریا» دیده به جهان گشود. میلادش به پیشگاه مقدس خاندان عصمت و طهارت مبارک باد.
نام و القاب حضرت
در چنین روزی هنگامی که خورشید اشعه تابناک خود را بر روی زمین می‏گسترد، ماه نورافشان امامت و مولود مسعود خاندان ولایت، امام هادی علیه‏السلام دیده به جهان گشود. پدر بزرگوارش او را به زیباترین نامی‏که در خاندان رسالت سابقه داشت نامید و نام علی بر وی نهاد. بعضی ازالقاب مبارک حضرت علیه‏السلام هادی، ناصح عالم،فقیه، امین، عسکری، دلیل، فتّاح، نقی، و مرتضی است؛ چنان که امروز بیشتر شیعیان و دوست‏داران اهل بیت علیه‏السلام حضرت را با لقب مشهور «هادی» می‏شناسند.
مادر حضرت هادی علیه‏السلام
حضرت هادی علیه‏السلام فرزند اول حضرت جواد علیه‏السلام است. مادر عزیز و مهربانش، سَمانه نام داشت و از شاهزادگان رومی‏بود که به اسارت لشکر مسلمانان درآمد و به عنوان «ام ولد» آزاد شد و افتخار همسری امام نهم را پیدا کرد. وی در نهایت فداکاری و دلسوزی و از بانوان صالح و درستکار و پاکدامن روزگار بود و از پشتیبانان سرسخت امامت و خلافت الهی و نسبت به مقام ولایت آشنا و آگاه بود.
دانش امام هادی علیه‏السلام
حضرت هادی علیه‏السلام فرزند دریای دانش و معرفت و میوه درخت امامت و ولایت، و همچون پدران خویش از فضل و دانش سرشار بهره‏مند بود آن حضرت هفت سال و اندی تحت تربیت الهی و معنویِ پدر زندگی کرد و بعد از وفات پدراز درخشان‏ترین و برجسته‏ترین چهره‏های علمی اسلام بود و مشکلات فقهی و علمی جهان اسلام را با دانش و بینش خود حل و فصل می‏فرمود.
سیمای حضرت هادی علیه‏السلام
حضرت امام هادی علیه‏السلام علاوه بر روشنایی ضمیر چهره‏ای درخشان و دوست داشتنی داشت. آنان که امام را دیده‏اند، نقل کرده‏اند که آن گرامی‏قامتی متوسط، چهره‏ای سپیدِ آمیخته به سرخی، چشم‏هایی درشت، ابروهایی گشاده و سیمایی شاداب و دلگشا داشت، به طوری که هرکه غمگین بود و به ایشان نظاره می‏کرد اندوهش را از یاد می‏برد.
عرض تبریک به امام زمان
بارِ دیگر فرزندی از دودمان پاک رسول‏اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به دنیا آمد و زمین را به روشنایی وجودش متبرک ساخت. صدای کودکی معصوم از خانه امام جواد بلند شد که در آینده‏ای نه چندان دور روشنی بخش محفل شیعیان و دوست داران حق و حقیقت می‏شد. بار دیگر روح قدسی در کالبد انسانی از سلاله پیامبر علیه‏السلام دمید و چراغ روشنی بخش ظلمات جهل و بی‏ایمانی شد. میلاد سعید امام هادی علیه‏السلام ، امام دهم شیعیان، را به حضور فرزند گرامی‏اش، امام زمان(عج) تبریک و تهنیت می‏گوییم.
تسلط بر زبان‏های گوناگون
از آن جا که دانش خاندان رسالت از منبع وحی و الهام سرچشمه می‏گیرد توانایی‏هایی در وجود امامان و اولیای الهی نهفته است که در انسان‏های معمولی نیست؛ زیرا آنان در مکتب وحی الهی پرورش پیدا می‏کنند و برای هدایت جامعه انسانی آماده می‏شوند. امام هادی علیه‏السلام ، دهمین امام شیعیان، از همان دوران کودکی از دانش الهی برخوردار بود. گاهی در محیط‏های عربی با یک ترک با زبان ترکی گفتگو می‏کرد و دیگر هنگام با علی‏ابن مهزیار اهوازی چنان به فارسی صحبت می‏فرمود که گویی از فارسی زبانان است.
نشانه‏ای از نفوذ در دل‏ها
با وجود آن همه مخالفت و مبارزه پنهان و آشکاری که خلیفه معاصر، متوکّل، در برابر نفوذ و محبوبیّت امام هادی علیه‏السلام به کار می‏برد و همیشه در صددِ خاموش ساختن این مشعل فروزان الهی بود، محبوبیت امام روز به روز گسترده‏تر می‏شد. تا حدّی که اشعه تابناک آن تا اندرون حرمسرای خلیفه نیز نفوذ کرده بود. نقل شده است که مادر خلیفه اعتقاد استوار و بی‏ریایی نسبت به امام هادی علیه‏السلام داشت و او را انسان شریف و شایسته‏ای می‏دانست و در عرض حاجت به پروردگار متعال امام را وسیله و شفیع خود قرار می‏داد.
مذمت روزگار
یکی از یاران امام هادی علیه‏السلام که نزد حضرت می‏رفت در بین راه اتفاقا با یک «اسب سوار» برخورد می‏کند و انگشت و شانه‏اش آسیب می‏بیند. وقتی به محضر امام هادی علیه‏السلام می‏آید امام او را پانسمان می‏کند. او به حضرت می‏گوید: امروز عجب روز شومی‏بود. خداوند مرا از شرِّ آن نگه دارد. حضرت هادی علیه‏السلام به این سخنش ایراد می‏گیرد و می‏فرماید: کردار شماست که موجب کیفر و پاداش است. یقین داشته باشیدکه تنها جزا دهنده در دنیا و آخرت خدای یکتاست و هرگز ایّام و گردش روزگار در خلقت و افعال پروردگار عالم کوچک‏ترین دخالتی ندارد.
جدال و برتری جویی
امام هادی علیه‏السلام درباره بحث‏های بی‏ثمر و جِدال‏آمیز می‏فرمایند: بحث‏های خصومت‏آمیز، درستی‏های کهن را از میان می‏برد و پیوندهای محم را گسسته می‏سازد. کم‏ترین ضرر این بحث‏ها آن‏است که هر یک از دو طرف می‏خواهد بر دیگری غلبه کند و برتری یابد و این خود مایه اصلی جدایی و پراکندگی است.
جاذبه معنوی امام علی‏النقی علیه‏السلام
محمد بن حسن علوی می‏گوید من و پدرم بر درِ سرای متوکل، خلیفه عباسی، ایستاده بودیم. من در آن هنگام کودکی بودم و در آن سرا جماعت بسیاری حضور داشتند در این هنگام حضرت امام هادی علیه‏السلام وارد شد. تمام حضار به احترام حضرت پیاده شدند تا آن که امام وارد خانه شدند. بعضی از آن جماعت جاهل صفت به بعضی دیگر گفتند ما چرا برای این جوان پیاده شویم. نه شرافتش از ما بیشتر است و نه سنّش. به خدا سوگند که برای او پیاده نخواهیم شد. ابوهاشم رو به جمعیت کرد و گفت به خدا سوگند که با دیدن هیبت و وقار سرشارش ناخود آگاه پیاده خواهید شد. و حضرت امام هادی علیه‏السلام تشریف آوردند و جماعت چون نظرشان به جمال حضرت افتاد، همگی به احترام او پیاده شدند و از تاثیر معنوی امام بر خود و جلال و جذبه ایشان تعجّب کردند.
مولودی از سلاله پاک پیغمبر
در صبح درخشان و زیبایی در خانه امام جواد علیه‏السلام فرزندی پاک به دنیا آمد که با قدوم مبارکش زمین را نورانی ساخت. با تولد امام دهم غنچه‏های علم و معرفت و ایمان شکفت و دل‏های مؤمنان شاد شد. زمین و زمان بار دیگر شاهد میلاد با سعادت فرزندی از سلاله پاک پیغمبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود. امام علی‏النقی علیه‏السلام نمونه کامل پرورش نبوی بودند و سیرت ایشان همان سیرت امامان گذشته و راه و روشِ رسول اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود.
مقام الهی حضرت امام هادی علیه‏السلام
ابوهاشم می‏گوید: متوکل محلی بنا کرده بود که در آن جا افراد به ملاقاتش می‏آمدند و در ان پنجره‏های مشبک قرار داده بود و کبوتران و مرغان آوازخوان و انواع پرندگان را نگهداری می‏کرده، به طوری که نه متوکل صدای کسی را می‏شنیدند و نه کسی صدای او را. لیکن چون حضرت امام هادی علیه‏السلام وارد آن مجلس می‏شد، پرندگان ساکت می‏شدند و هیچ صدایی شنیده نمی‏شد و هنگامی که حضرت خارج می‏شدند دوباره شروع به خواندن می‏کردند. این موضوع برای متوکّل دردناک بود که حتی مرغان هوا نیز به مقام الهی حضرت هادی علیه‏السلام واقف‏اند.
امام هادی علیه‏السلام و مجلس بزم
شبی متوکل امام هادی علیه‏السلام را به بزم شرابخواری خویش احضار کرد. متوکل در صدر مجلس مشغول میگساری بود و امام علیه‏السلام را در کنار خود جای داد. متوکل برای تحقیر آن بزرگوار با کمال بی‏شرمی جام شرابی که در دست داشت به امام علیه‏السلام تعارف کرد. چون امام مقاومت و نکوهش کردند، متوکل به ایشان گفت: پس شعری بخوان و مجلس ما را رونق ده. او نمی‏دانست که صاعقه‏های آتش بار سخنان امام بر سرش فرو می‏بارد. امام علیه‏السلام شروع به خواندن اشعار عبرت‏انگیز و هشدار دهنده‏ای فرمودند که در آن از منزل نهایی ستمکاران و شهوت‏پرستان و سرانجام شرابخواران یاد کردند و چنان تصویری در برابر چشمان‏شان ترسیم فرمودند که مستی از سرشان پرید عیش‏شان منغّص شد.
اقتباسی از اشعار امام هادی علیه‏السلام
بعضی از اشعار عبرت‏انگیز امام هادی (ع) که با هدف روشن ساختن عاقبت جایگاه ستمگران است بدین ترتیب است .آنان در قله‏های مرتفع منزل گزیدند و مردان مسلح را به پاسداری از آن منازل گماشتند.لیکن آنان را از گزند مرگ حتمی نجات نداد و از آن کاخ‏ها و قله‏های سر به فلک کشیده با فلاکت و بدبختی به دورن گودال مرگ فرود آمدند. سپس فریادی برخاست و بانگ زد: کجا رفتند آن تاج‏ها و زینت‏ها و آن شکوه و شوکت؟
کجا رفتند آن چهره‏های نازپرورده‏ای که در پس پرده‏های رنگارنگ، خویشتن را از دیگران ممتاز ساختند؟ سرانجام قبر آنان را رسوا ساخت و آن چهره‏های شاداب و نازپرورده جولانگاه کرم‏های زمین شد.
آنان مدت درازی در دنیا خوردند و آشامیدند، لیکن امروز غذای کرم‏ها و حشرات زمین شدند.
تمام عمر خود را در دنیا به ساختن منازلی صرف کردند که آن‏ها را از گزند طوفان حوادث ایمن سازد، لیکن با شنیدن بانگ کوچ آن خانه‏ها و اهل و عیال را ترک گفتند و رفتند....
جود و بخشش و تقویت اراده
ابوهاشم از اصحاب امام هادی علیه‏السلام می‏گوید: چنان سختی معیشتی به من روی آورد که چاره‏ای جز اظهارنیاز به پیشگاه سرور سخاوتمندان، امام هادی علیه‏السلام نداشتم. به حضور امام شرف‏یاب شدم. تا نشستم فرمودند: ابوهاشم توانایی به جا آوردن سپاس یک از نعمت‏های الهی را داری؟ من نتوانستم پاسخ بگویم. امام علیه‏السلام شروع به شمردن نعمت‏های الهی کردند و فرمودند: آیا از این که خداوندبه تو توفیق ایمان عنایت فرموده و به سبب آن بدنت را از آتش دوزخ مصون داشته، یا از این که نعمت عافیت و سلامت یا نعمت قناعت به تو عنایت فرموده و تو را از ذلت و حقارت مصون داشته است، از او سپاسگذاری می‏کنی؟ سپس سفارش فرمودند که صد دینار به من بدهند؟!
فرزندان امام دهم علیه‏السلام
امام هادی علیه‏السلام دارای پنج فرزند به نام‏های ابومحمد معروف به ـ حسن عسگری علیه‏السلام ـ، محمد بزرگترین آنان، حسین، جعفر و دختری به نام عایشه بود.
راه و رسم امام علیه‏السلام
امام هادی علیه‏السلام زندگی ساده و بی‏آرایشی داشت. همیشه با مردم و در عمق اجتماع بود. ایشان نمونه انسان کامل بودند.
داروی یک بیمار
زید بن علی‏بن الحسین می‏گوید: در سامرا به بستر بیماری افتاده بودم و سخت در تاب و تب و اضطراب به سر می‏بردم. در دل شب طبیبی به بالینم آوردند و نسخه‏ای برای من نوشت که به دست آوردن آن در شب امکان نداشت. تصمیم گرفتیم که صبح آن را تهیّه کنیم. ولی درد همچنان به شدّت مرا می‏آزرد. وقتی پزشک رفت دیدم خدمتکار امام هادی علیه‏السلام وارد شد و با خود کیسه‏ای همراه داشت. وقتی کیسه را باز کرد، دیدم همان دوایی است که دکتر سفارش کرده است. خدمتکار امام گفت: ابوالحسن علیه‏السلام به شما سلام می‏رساند و می‏فرماید این دارو را به این ترتیب میل کنید، شفا خواهید یافت. من طبق دستور امام رفتار کردم و شفا یافتم.
نام او را محمد انتخاب کن
ایوب پسر نوح می‏گوید: به امام هادی علیه‏السلام نوشتم من در انتظار مولودی هستم. از شما درخواست می‏کنم که دعا فرمایید خداوند متعال پسری به من عطا کند. امام در پاسخ مرقوم داشتند هنگامی که نوزاد به دنیا آمد، نام او را محمد بگذار. خداوند متعال به من پسری عنایت فرمود که نامش را مطابق فرموده امام علیه‏السلام محمد گذاشتم.
بهتر از پسر
یحیی پسر زکریا می‏گوید: من در انتظار نوزادی بودم. به امام هادی علیه‏السلام نوشتم دعا فرمایید که آن نوزاد پسر باشد. امام در پاسخ نامه من مرقوم داشتند بسا از دختران بهتر از پسرانند. پس از مدتی خداوند متعال به من دختری عنایت فرمود.
احترام به حضرت هادی علیه‏السلام
رسم متوکل این بود که هر وقت امام هادی علیه‏السلام وارد می‏شدند، فوق‏العاده احترام می‏کرد. حتی دستور داده بود که همه در مقابل او متواضع باشند. روزی حسودان به متوکل گفتند که تو به دست خود خلافت را از میان می‏بری. متوکل فرمان داد کسی به حضرت احترام نکند. حضرت بعداز چند لحظه وارد شدند. اما این بار هم همه احترام گذاشتند و استقبال کردند. وقتی حضرت رفتند همه از خود می‏پرسیدند چه شد؟ چرا بلند شدی و چرا استقبال کردی؟
متوکل و امام هادی علیه‏السلام
کاتب معتز می‏گوید: شبی پیش متوکل رفتیم و او را غضبناک دیدیم. او به چند نفر از غلامان خود امر کرد که حضرت هادی علیه‏السلام را بیاورند. مرتب زیر لب می‏گفت او را می‏کشم، بدن او را می‏سوزانم. ناگهان حضرت با کمال شهامت و وقار وارد شد. متوکل به استقبال رفت، تواضع کرد، صورت حضرت را بوسید و پهلوی خود نشاند و پرسید این وقت شب کجا بودید؟ حضرت فرمودند: تو دنبالم فرستاده‏ای. گفت: دروغ گفته‏اند و آن گاه حضرت را بدرقه کرد.
امام هادی علیه‏السلام در مجلس متوکل
روزی متوکل در مجلس خود برای اعتراف گرفتن از امام هادی علیه‏السلام پرسید: فرزندان پدرت درباره عباس بن‏عبدالمطلب چه نظری دارند؟ امام علیه‏السلام فرمودند: شمای خلیفه بگویید که فرزندان پدرم در مورد کسی که خداوند اطاعت فرزندان او را بر مردم واجب کرده است، چه نظری دارند.
متوکل از این پاسخ خوشحال شد و گمان کرد امام از خاندان بنی‏عباس تعریف کرد. در صورتی که هدف امام از این جمله این بودکه به خلیفه برساند خلافت و ولایت خاندان رسالت از جانب پروردگار عالم تعیین شده است و خلافت آنان همانند دیگر حکومت‏ها نیست.
چرا عسگری گویند؟
حضرت امام علی‏النقی علیه‏السلام و فرزندش امام حسن عسگری علیه‏السلام را در سامرا نگاه داشتند. چون آن مکان مرکز ارتش عباسی تا عصر متوکل بود. آن دو بزرگوار را عسگری نام نهادند.

 

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 16:8 ] [ آشنا ]
نمونه هايى از فضايل و سيره فردى امام محمد بن على الجواد(ع)

‏از ‏جانب مادرم فاطمه (س) طواف كنيد

1- موسى بن قاسم گويد: به أبى جعفر ثانى (امام جواد) (ع) گفتم: خواستم به عوض شما و پدرتان طواف كنم، ولى مى‏گويند از طرف اوصياء، طواف صحيح نيست؛ فرمود: نه، هر قدر بتوانى طواف كن، اين كار جايز است.
بعد از سه سال، به آن حضرت گفتم: من از شما اجازه خواستم كه از جانب شما و پدرتان طواف كنم، اجازه فرمودى، آنچه خدا خواست از طرف شما طواف كردم، بعد چيز ديگرى به نظرم آمد و به آن عمل كردم؟ امام فرمود: آن چيست ؟

گفتم: يك روز از طرف رسول الله (ص) سه بار طواف كردم، در روز دوم از طرف اميرالمؤمنين (ع) طواف به جاى آوردم، در روز سوم از جانب امام حسن و در روز چهارم از طرف امام حسين، روز پنجم بعوض على بن الحسين، روز ششم از أبى جعفر محمد بن على، روز هفتم از جعفر محمد، روز هشتم از جانب پدرت موسى بن جعفر روز نهم از جانب پدرت على بن موسى، روز دهم از جانب شما اى آقاى من!. اينها آنان هستند كه به ولايتشان عقيده دارم.

فرمود: آن وقت به خدا قسم به دينى اعتقاد دارى كه خداوند از بندگان غير آن را قبول ندارد، گفتم: گاهى هم از جانب مادرت فاطمه (س) طواف كردم وگاهى نكردم، فرمود: اين كار را زياد كن، اين انشاء الله أفضل اعمالى است كه مى‏كنى. 1

 * * *

نامه امام رضا (ع)به پسرش امام جواد(ع)‏

2- أبى نصر بزنطى فرموده: نامه امام رضا (ع) را خواندم كه به پسرش امام جواد نوشته بود: به من خبر رسيد كه چون سوار شدى غلامان تو را از در كوچك بيرون مى‏كنند، اين كار از بخل آنهاست، تا كسى از تو خيرى نبيند، تو را به حق خودم قسم مى‏دهم دخول و خروجت فقط از در بزرگ باشد و چون سوار شدى مقدارى پول طلا و نقره همراهت بردار تا هر كه سؤال كند چيزى به او بدهى.

هر كه از عموهايت از تو احسانى خواست كمتر از پنجاه دينار نده، بيشتر از آن به اختيار توست، هر كه از عمه‏ هايت چيزى از تو خواست كمتر از بيست و پنج دينار نده، زيادى به اختيار توست، من مى‏خواهم خدا تو را رفعت بخشد، انفاق كن، از جانب خدا از تنگدستى نترس. 2


* * *

نامه امام جواد (ع)به حاكم سجستان‏

3- مردى از بنى حنيفه گويد: در اولين سال خلافت معتصم عباسى كه امام جواد (ع) به حج رفته بود، با وى رفيق راه بودم روزى در سر سفره طعام كه عده‏اى از رجال خليفه نيز بودند، گفتم: فدايت شوم، والى ما مردى است كه شما اهل بيت را دوست دارد و من به دفتر او ماليات بدهكارم، اگر صلاح بدانيد نامه‏اى بنويسيد كه به من ارفاق كند.

امام فرمود: من او را نمى‏شناسم،گفتم: فدايت شوم، او همانطور است كه گفتم: از دوستان شماست، نامه شما به حال من مفيد است، امام (ع) كاغذ به دست گرفت و نوشت:

بسم الله الرحمن الرحيم آورنده نامه من از تو مذهب خوبى نقل كرد، از حكومت فقط كار نيك براى تو مى‏ماند، به برادرانت نيكى كن، بدان خداى تعالى ازاندازه ذره و خردل از تو سؤال خواهد كرد.

آن مرد گويد: چون وارد سجستان شدم، به حسين بن خالد كه والى آن جا بود خبر داده بودند كه از جانب امام صلوات الله عليه نامه‏اى براى او مى ‏آورم، والى در دو فرسخى شهر خودش را به من رسانيد نامه را به او دادم، گرفت و بوسيد و آن را بر دو چشم خويش گذاشت.

گفت: حاجتت چيست؟ گفتم: در دفتر تو ماليات بدهكارم، آن را از ديوان محو كرد و گفت: تا بر سر كار هستم ديگر ماليات مده، بعد گفت: خانواده‏ات چند نفر است؟ گفتم: فلان قدر، فرمود به من و آنها احسان كردند، تا او زنده بود ديگر ماليات ندادم، و تا زنده بود مرتب به من احسان مى‏كرد. 3


* * *

نامه امام جواد (ع)به على بن مهزيار اهوازى‏

4- امام جواد (ع) به ثقه جليل القدر على بن مهزيار اهوازى چنين نوشتند: بسم الله الرحمن الرحيم يا على! خداوند پاداش تو را نيكو گرداند و در بهشت خودش جاى دهد، و از خوارى دنيا و آخرت بدورت دارد، و با ما اهل بيت محشور فرمايد.
يا على! تو را امتحان كردم و در نصيحت و اطاعت و خدمت و توقير و احترام به امام و قيام به آنچه بر تو واجب است، صاحب اختيارت گردانيدم، اگر بگويم نظير تو را نديده‏ام اميدوارم راست گفته باشم.

خداوند پاداشت را جنات فردوس قرار بدهد، نه مقامت بر من پوشيده است و نه خدمتت در گرم و سرد و شب و روز، از خدا مى‏خواهم چون اولين و آخرين را براى قيامت جمع كند، رحمتى بر تو عنايت فرمايد كه بوسيله آن مورد غطبه ديگران باشى كه او شنونده دعاست.4

ناگفته نماند: على بن مهزيار اهوازى از امام رضا (ع) حديث نقل كرده و از خواص امام جواد (ع) بود و از جانب آن حضرت وكالت داشت و نيز از جانب امام هادى (ع)، درباره وى توقيعاتى از آن حضرت صادر شد كه مقام و عظمت او را در نزد شيعه روشن كرد، او در روايت، موثق بود و كتابهاى مشهور نوشت. (رجال نجاشى).


* * *

دستوربه مدارا با پدرناصبى ‏

5- بكربن صالح گويد: به امام ابى جعفر ثانى (ع) نوشت: پدرم ناصبى و خبيث الرأى است، از او بسيار سختى ديده ‏ام، فدايت شوم براى من دعا كن و بفرما: چه كنم، آيا افشاء و رسوايش كنم يا با او مدارا نمايم؟

امام (ع) در جواب نوشت: مضمون نامه‏ات در باره پدرت فهميدم، پيوسته انشاء الله براى تو دعا مى‏كنم، مدارا براى تو بهتر از افشاگرى است، با سختى آسانى هست، صبر كن «ان العاقبة للمتقين» خدا تو را در ولايت كسى كه در ولايتش هستى ثابت فرمايد. ما و شما در امانت خدا هستيم خدايى كه امانتهاى خويش را ضايع نمى‏كند.

بكربن صالح گويد: خدا قلب پدرم را به من برگردانيد بطورى كه در كارى با من مخالفت نمى‏كرد. 5.


* * *

معجزه ‏اى از جواد الائمه صلوات الله عليه

6- شيخ مفيد رحمةالله از محمد بن حسان از على بن خالد نقل كرده: گويد: در سامراء بودم، گفتند: مردى را از شام آورده و زندان انداخته ‏اند چون ادعا كرده كه من پيغمبرم، اين سخن بر من گران آمد، خواستم او را ببينم، با زندانبانان آشتى برقرار كردم تا اجازه دادند پيش او بروم.

بر خلاف شايعه ‏اى كه راه انداخته بودند، ديدم آدم وارسته و عاقلى است، گفتم: فلانى درباره تو مى‏گويند كه ادعاى نبوت كرده‏ اى و علت زندان رفتنت همين است؟
گفت: حاشا كه من چنين ادعايى كرده باشم، جريان من از اين قرار است:

من در شام در محلى كه گويند: رأس مبارك امام حسين را در آن گذاشته بودند مشغول عبادت بودم، ناگاه ديدم شخصى نزد من آمد و به من گفت: برخيز برويم، من برخاسته و با او براه افتادم، چند قدم نرفته بوديم كه ديدم در مسجد كوفه هستم، فرمود: اين جا را مى‏شناسى؟

گفتم: آرى، مسجد كوفه است، او در آن جا نماز خواند، من هم نماز خواندم، بعد با هم از آن جا بيرون آمديم، مقدارى با او راه رفتم ناگاه ديدم كه در مسجد مدينه هستيم .

به رسول خدا (ص) سلام كرد و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، بعد از آن جا خارج شدم، مقدارى راه رفتيم ناگاه ديدم كه در مكه هستيم، كعبه را طواف كرد، من هم طواف كردم. 6

بعد ازآن جا خارج شدم چند قدم نرفته بوديم كه ديدم در جاى خودم كه در شام مشغول عبادت بودم، هستم. آن مرد رفت، من غرق تعجب بودم كه خدايا او كى بود و اين چه كار؟! يك سال از اين جريان گذشت كه ديدم باز همان شخص آمد، من از ديدن او شاد شدم، مرا دعوت كرد كه با او بروم، من با او رفتم، و مانند سال گذشته مرا به كوفه و مدينه و مكه برد و به شام برگردانيد.

و چون خواست برود گفتم: تو را قسم مى‏دهم به آن خدايى كه بر اين كار قدرت داده بگو تو كيستى؟! فرمود: من محمد بن على بن موسى بن جعفر هستم:

«قلت سألتك بالحق الذى أَقدرك على ما رايتُ منك إلاّ أَخْبر تَنى من انت قال: أنا محمد بن على بن موسى بن جعفر (ع)».

من اين جريان را به دوستان و آشنايان خبر دادم، قضيه منتشر گرديد تا به گوش محمد بن عبدالملك زيات 7 رسيد، او فرمان داد مرا به زنجير كشيده به اين جا آوردند و اين ادعاى محال را به من نسبت دادند، گفتم: جريان تو را به محمد بن عبدالملك زيات برسانم؟ گفت: برسان .

من نامه‏ اى به محمد بن عبدالملك وزير اعظم معتصم عباسى نوشته، جريان او را باز گفتم، وزير در زير نامه من نوشته بود: احتياج به خلاص كردن ما نيست، به آن كس كه تو را از شام به كوفه و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكه برد و باز به شام برگردانيد و همه را در يك شب انجام داد، بگو تا تو را از زندان آزاد كند.

على بن خالد گويد: من از ديدن جواب نامه، از نجات او مأيوس شدم، گفتم: بروم و به او تسلى بدهم و چون به زندان آمدم ديدم مأموران زندان همه غرق در حيرتند و بى خود به اين طرف و آن طرف مى‏دوند، گفتم: جريان چيست؟!

گفتند: آن زندانى در زنجير و مدعى نبوت، از ديشب مفقود شده، درها بسته قفلها مهر و موم است، ولى معلوم نيست به آسمان و يا به زير زمين رفته و يا مرغان هوا او را ربوده‏ اند؛ على بن خالد، زيدى مذهب بود، از ديدن اين ماجرا معتقد به امامت گرديد و اعتقادش خوب شد. 8

* * *

معجزه ای دیگر

7- کلینی رحمةالله در کتاب «کافی» بابی تحت عنوان « آنچه به سبب آن ادعای حقّ و باطل از یکدیگر جدا می گردد» تشکیل داده و در آنجا از محمّد بن ابی العلاء نقل کرده است که گفت:

از یحیی بن اکثم قاضی سامراء – بعد از آن که او را بسیار امتحان نمودم و با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محمّد علیهم السلام سؤال کردم – شنیدم که گفت: روزی وارد مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شدم تا قبر مبارک او را طواف کنم، حضرت جواد علیه السلام را دیدم که در آنجا طواف می کند، درباره  مسایلی که در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو کردم و او همه را جواب فرمود.

به ایشان عرض کردم: می خواهم سؤالی از شما بپرسم ولی بخدا قسم خجالت می کشم. امام علیه السلام فرمود:

من از آن سؤال به تو خبر می دهم قبل از آن که بپرسی، می خواهی سؤال کنی که امام  کیست؟

عرض کردم: بخدا قسم سؤال مورد نظرم همان است.

فرمود: من امام هستم، عرض کردم نشانه ای می خواهم تا یقین کنم.

آن حضرت در دست خود عصایی داشت، وقتی من چنین گفتم فوراً آن عصا شروع به صحبت کرد و گفت:

"إنّ مولای امام هذا الزمان و هو الحجّة."

به راستی مولا و صاحب من امام این زمان است و او حجت پروردگار است.9


پى‏نوشتها:

1- كافى: ج 4 ص 314 كتاب الحج باب الطواف والحج عن الائمه (ع).
2- عيون اخبار الرضا: ج 2 ص 8.
3- كافى: ج 5 ص 111 كتاب المعيشة باب عمل السلطان و جوائزهم.
4- بحار: ج 50 ص 105 از غيبت شيخ.
5- بحارالانوار : ج 50 ص 55.
6- در نقل كافى آمده كه گويد: اعمال حج را با او به جاى آورد.
7- محمد بن عبدالملك زيات مردى ناكس و توانائى بود و در تنور ميخ دارى كه براى شكنجه مجرمين به وجود آورده بود كشته شد، ماجراى عبرت انگيزى دارد.
8- ارشاد مفيد: ص 305، مرحوم كلينى آنرا در كافى: ج 1 ص 492 باب مولد أبى جعفر محمد بن على الثانى (ع) نقل كرده است، مجلسى رضوان الله عليه آنرا در بحار: ج 50 ص 38 - 40 از بصائرالدرجات نقل مى‏كند و مى‏گويد: آنرا شيخ مفيد در ارشاد و طبرسى در اعلام الورى از ابن قولويه از كلينى نقل كرده ‏اند.
9. اصول کافی،  ج 1، ص 353.

[ شنبه سیزدهم مهر 1392 ] [ 15:33 ] [ آشنا ]
گول دنيا را مخور ....

ماهيان شهر ما از کوسه هم وحشي ترند

بره هاي اين حوالي گرگها را ميدرند

سايه از سايه هراسان در ميان کوچه ها

زنده ها هم آبروي مرده ها را ميبرند .!!! .


واقعا چه دنیای وحشتناکی شده

[ شنبه سیزدهم مهر 1392 ] [ 11:7 ] [ آشنا ]

 

 خواهر زن: کسی که خواهرش را می زند !
 عطسه: راس ساعت سه !
 سرباز: بی حجاب !
 بی ناموس: موشی که از قدرت بینایی بالایی برخوردار است !
 سیتوپلاسم: (بندری) به خاطر تو پلاس وعلافم آنکارا: منظور آن کارهای بد است !
عرض اندام: پهنای شکم را گویند
Histogram: شما (دوست) گرامی، خفه شو سوگند: خیلی افتضاح !
 باقرخان: (با + قر + خوان) خواننده ای که در هنگام خواندن، قر می دهد !
 Injury: این جوری ! Eminem: به لهجه اصفهانی، امین هستم
 کدخدا: کسی که به برنامه اتوکد، تسلط دارد !
مورچه خوار: خواهر مورچه، فحشی که موریانه ها به هم می دهند !
 کالسکه: (کال اس + که) هنگامی که یک اصفهانی، یک میوه کال می خورد !
 سوغاتی: بسیار عصبانی !
سیمین: نیم ساعت !
علامه مجلسی: درشت و رسیده !
فیله گوساله: فیل نفهم، فحش رایج بین فیل ها !
[ سه شنبه نهم مهر 1392 ] [ 15:40 ] [ آشنا ]
دلشوره سراسر وجودم را فرا میگیرد. گله و شکایت تکراری نمی کنم از بی حیایی ای که روز به روز بیشتر میشود در این شهر، ناله نمی کنم از غیرت های بر باد رفته ، هر چند می دانم وای به حالمان است از کنار گذاشتن "امر به معرف و و نهی از منکر" ؛ با این توجیه که ؛ «خدا باور کن که کار از کار گذشته!»

دلشوره ام از بابت عقب افتادن از گروه مدهای روز به روز و تیپ های ساعت به ساعت و زیبایی های لحظه ای نیست. ناراحت نمی شوم از بابت دیدن هم جنس هایی که در ظاهر زیبایی شان یک سر و گردن که چه عرض کنم، از زمین تا اسمان فرق است بین ما و آنها ـ البته در ظاهر ـ ! که همه ما بانوان چادر به سر و محجبه به این باور قلبی رسیده ایم که حجاب مان در چشم غریبه ها آزار دهنده و شاید نازیباست! که البته جدای از آرامشی که به ما می دهد، قدرت دارد که اجازه نزدیک شدن چشم های هرزه را به ما ـ فرشته های زمینی!! ـ نمی دهد! که فرشته باید پاک باشد از بازی نگاه شیطان!

دلشوره دارم. دلشوره از فضای مجازی ای که میدان جنگ شده! جنگی ناعادلانه و نابرابر! جنگی بی قانون....بی قانون جنگل حتی! دلشوره از بابت تصاویری که حمله می کنند به ایمان مومنان! تصاویری که به غارت می برند حیا را و رواج می دهند لذت های شیطانی را...

دلشوره دارم از بابت دنیا....از وسوسه های لذت بخش و گناه های شیرین و....وای به روزی که ایمانمان ضعیف شود

دلشوره دارم برای نیمه ی دیگر زندگی ام. برای کسی که ایمانم را کامل کرد. برای همسرم. همسری پاک دامن،مومن و معتقد. اما به حکم غریزه زنانه ای که دارم...دلشوره دارم! دلشوره از بابت شیطان هایی که صبح تا شب در خیان های شهر کارشان خرید نگاه است. شیطان هایی که کارشان را خوب بلدند. فرقی نمی کند درجه ایمانت چقدر باشد، جلویت رژه می روند...ناز میکنند... پشت چشم نازک می کنند...بی مقدمه حرف می زنند و....و این جاست که تو(مرد مومن و با ایمان) فقط و فقط باید دست به دامان خدا ببری. اصلا در مبارزه با این همه شیطان هایی که صبح تا شب وظیفه شان تحریک تو و سقوطت به درون آتش است، چه کسی غیر از خدای احد و واحد می تواند نجات دهنده باشد؟

دلشوره دارم از بابت ساعت هایی که به اجبار شغل مردانه ات باید در فضای مجازی باشی. در جنگل بی قانون. بی قانون حیا. بی قانون غیرت. بی قانون حریم شخصی! که تف بر این حریم شخصی که «ورود آزاد» است و حریم شیطان! حریم شیطانی که اگر خودت هم نخواهی به رویت باز می شود و دعوتت می کند برای یک نگاه....!

دلشوره دارم و به حکم همین دلشوره است که دعا می کنم...

دعا برای با تقوا تر شدنت...

دعا برای محکم شدن دژهای الهی مقابل چشمانت...

دعا برای قوی تر شدن ایمانت...

دلشوره دارم وبه حکم همین دلشوره است که دعای روز و شبم می شود :

« اللهم عجّل لِوَلیکَ الفرج»

****

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط ذکری دارند برای رهایی از نگاه به نامحرم ؛ « یا خَیرَحَبیبٍ و مَحبوبٍ صَلِّ عَلی مُحمّدٍ و آلِه» ایشان در تفسیر این ذکر می گویند : «چشمت به نامحرم می افتد، اگر خوشت نیاید که مریضی! پس اگر خوشت آمد فورا چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو: یا خیر حبیب... ؛ یعنی خدایا من تو را می خواهم، اینها چیه، این ها دوست داشتنی نیستند ، هر چه نپاید، دلبستگی نشاید...»

[ دوشنبه هشتم مهر 1392 ] [ 7:48 ] [ آشنا ]
مرحوم آیت الله العظمی سید احمد خوانساری بیماری زخم معده داشتند که احتیاج به عمل جراحی داشت، از طرفی ایشان سالخورده و از لحاظ جسمی ناتوان بودند و تحمل جراحی بدون بی هوشی نیز ممکن نبود.
 
پیش از آن که عمل جراحی آغاز شود، ایشان اجازه بی هوش کردن را به پزشکان معالج ندادند  [ چون به نظر ایشان در صورت بی هوشی، تقلید مقلدینشان دچار اشکال می شد] از این رو به پزشک معالج فرمودند:
« هرگاه من مشغول قرائت سوره ی مبارکه ی انعام شدم، شما مشغول عمل شوید من توجه ام به قرآن است و در این صورت هیچ مشکلی پیش نمی آید. [ایشان آن چنان به قرآن توجه پیدا می کردند که احساس درد نمی کردند.] همان طور هم شد و با تمام شدن عمل جراحی، قرائت سوره مبارکه انعام نیز به پایان رسید!

[ مردان علم درمیدان عمل ج 4 ص 188ــ 189]
[ یکشنبه هفتم مهر 1392 ] [ 16:16 ] [ آشنا ]
افسران - پیام سرلشکر قاسم سلیمانی به ارتش آمریکا
[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ 11:15 ] [ آشنا ]
افسران - آرزوی دشمن، خراب کردن حیثیت دینی جامعه ی ماست!
[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ 11:11 ] [ آشنا ]
photo.jpg

[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ 11:6 ] [ آشنا ]

يادمان باشد هر زباله اي  که‌ زمين مي اندازيم ،


قامت يک نفر را خم ميکند.


پس خودتون قضاوت کنيد...

[ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 ] [ 20:57 ] [ آشنا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب